نوعي نگاه

دري كه بسته نيست ...

مسعود اردكاني

دري كه بسته نيست ... 

سحر گه رهروي در سرزميني
همي گفت اين حكايت با قريني
كه اي صوفي شراب آن گه شود صاف
كه در شيشه بر آرد اربعيني
نمي بينم نشاط عيش در كس
نه درمان دلي نه درد ديني
نه حافظ را حضور درس خلوت
نه دانشمند را علم اليقيني ...
«يكي از نشانه هاي نويسنده ي حرفه اي اين است كه در همه حال توان نوشتن دارد و مي تواند از انعكاس حال دروني اش در حالت نوشته اش جلوگيري كند ...» لطفا جمله ي بالا رو بي دليل و برهان و منطق و استدلال قبول كنيد ! چرا ؟ به خاطر من ! نه ! چون زياد ازش استفاده نمي كنم ، پس دليلي براي درگير شدن باهاش نمي بينم ... چيزي كه مراد از نوشتن اين جمله س اينه كه بگم طبق تعريف بالا مي شه گفت تا اندازه زيادي حرفه اي شدم ! شما كه چيزي حس نمي كنيد ؟ خوب ، همين خودش دليل خوبيه كه من دارم حرفه اي مي شم ... .
البته بين خودمون بمونه من فكر مي كنم نويسنده ي  صد درصد حرفه اي مطابق با تعريف بالا وجود نداره ! و خيلي مواقع خواننده ي غير حرفه اي قسمتي از بار رو به دوش مي گيره .
چيزايي كه تا اينجا خوندين مربوط به اطنابي ست كه در شيوه ي سنتي انشا نويسي (مقدمه ، متن ، نتيجه گيري) در همه سالهاي نوشتن به من تزريق شده و مانع از گفتن همه حرف توي يك جمله مي شه ! يك جمله ساده و كوتاه و با معني ... يه چيزي مثل اين : «خير الكلام ما قل و دل» (بهترين سخنان ، سخن كوتاه و راهگشاست)
اما متن انشاء ! يك ماهي هست كه چراگاه به روز رساني نشده ! يا بهتر بگم نزديك به «اربعيني»  ... در همه ي اين مدت از لطف خواننده هاي چراگاه بي بهره نبوديم ، قبل از رفتن يك قيدِ «به طور موقت» به عبارت خداحافظي اضافه كردم ، باشد براي روز مبادا ! به هر حال امروز چراگاه دوباره به روز شد و اين مژده رو هم بدم كه شروعي با تمام قوا ، با نيرو و مطالب تازه دركار نيست ! فقط خواستم بگم دري كه بسته نيست رو نمي بندم ! خواستم بگم همونطور كه روي ادامه دادن تعصب ندارم روي ادامه ندادن هم ندارم ! اين نوشته رو بدون هماهنگي و اطلاع بقيه مي نويسم تا راه براي هر كسي كه مايل بود ادامه ش بده باز بمونه ... همين !

ره ميخانه ام بنما ، كه هيچ از خانقه نگشود ( 8 )

معرفي كتاب

مدايح رضوي در شعر فارسي

مسعود اردكاني

مدايح رضوي در شعر فارسي 

مدايح رضوي در شعر فارسي ، كتابي ست مشتمل بر مدايح شاعران پارسي گوي ادوار مختلف ، در منقبت حضرت علي بن موسي الرضا عليه الاف التحيه و الثناء . اين كتاب به اذعان گرد آوردگان :«بهترين اشعاري ست كه بدان دسترسي يافته ايم نه همه ي اشعار و نه همه ي بهترين ها...» . اكثر اشعار در قالب قصيده ، كه قالب رايج براي سرايش مدح است ،هستند و در اين ميان برخي اشعار قالبي غير از قصيده دارند .
شاعران اين مجموعه نيز از سنايي كه در قرن ششم مي زيسته آغاز مي شوند و دراين ميان نام هاي بزرگاني چون ابن يمين ، عبدالرحمن جامي ، وحشي بافقي ،حزين لاهيجي  و از معاصران چهره هايي چون اديب نيشابوري ، صغير اصفهاني ، رهي معيري ، فروزانفر ، الهي قمشه اي و نصر الله مرداني به چشم مي خورند  كه به تناسب آثار ، از يك تا سه قطعه شعر از ايشان نقل شده است .
اما به گمان من ، آنچه بيش از معرفي اجمالي بالا داراي اهميت و درخور توجه است دو نكته اي ست كه در ادامه مي آيد :
اول - بسياري از اهل فرهنگ كه به مفاهيم ديني نيز علاقه مند هستند ، در سطوح مختلف اجتماعي ، به يك نكته اشاره و تاكييد دارند كه آنچه در مراسم جشن يا عزاي بزرگان ديني به عنوان مدح يا مرثيه خوانده مي شود ، داراي ارزش ادبي و هنري كم يا فاقد ذوق و هنر است ! و جالب اينكه علي رغم طرح اين بحث از افواه عامه ي مردم تا سطح رهبري ، وضع برهمان منوال گذشته باقي ست و ... .
آنچه تاثر در اين زمينه را بيشتر مي كند ، وجود مدايح و مراثي زيبا و تاثير گذاري ست كه طي سالهاي متمادي توسط شاعران ارادتمند به درگاه اهل البيت پيشكش شده است . حال اينكه «گسستگي ادبيات رايج در مراسم مذهبي با مفاهيم و آثار گرانمايه ي ادبي از كجا ناشي مي شود ؟» سوالي ست كه مجالي بيش از اين مقال مي طلبد .
دوم - در حال حاضر در ميان  شاعران نسل نو و جوان كشور مي توان آثار فاخر و قابل توجهي در زمينه هاي مذهبي يافت ، آثاري كه به لحاظ نزديكي زباني و حسي به شرايط امروز جامعه ، شايد از تاثير گذاري و روح نوازي بيشتري به نسبت اشعار قدماء برخوردار باشند . شخصا غزلي كه با زباني حسي - عاطفي به مفاهيم ديني اشاره و نگاه دارد را بيش از قصيده اي كه سعي در بيان فاخر و رعايت نكات خاص قالب(قصيده)  دارد مي پسندم .
اين روزها با توجه به چند دوره برگزاري جشنواره ي شعر رضوي و ظهور آثاري كه به لحاظ فني و زيبايي شناختي قابل طرح و شايان توجه هستند ، به نظر مي رسد هنوز خروجي مناسبي از اين اشعار به دست علاقه مندان ادبيات ديني نرسيده و حلقه ي نشر ، ترويج و توزيع اين آثار همچنان مفقود مانده است .
اگر چه گفتني ها در اين باب بيش از گنجايش اين چند سطر است ، سعي برآن بود كه «به قدر تشنگي» از اين دريا بچشيم .
اين كتاب به همت استاد احمدي بيرجندي و سيد علي نقوي زاده گرد آوري شده است .

نظرات شما ( 4 )

نوعي نگاه

گزاره ها

مسعود اردكاني

گزاره ها 

طبق آمار حدود 70 درصد وبلاگ هاي ايراني عمري كمتر از شش ماه دارند ...
+ هنوز يك سال نگذشته از روزي كه به دوستي گفتم :«احتمالا زياد اينجا دووم(دوام) نميارين!» پرسيد :«چرا؟» گفتم«چون خيلي در ِ پيت مي باشد»
+ ماره داشت زار زار گريه مي كرد ، ازش پرسيدن براي چي گريه مي كني ؟ گفت : چند وقته عاشق يه مار خوش خط وخال شدم ... تا امروز فهميدم شلنگ بوده !
+ آقا رضا (رئيس ما) چند وقت پيش پرسيد :چه خبراز كارگروه ... ؟ گفتم : با تمام قدرت سر جاش وايستاده !
+اگه خواستي چيزي رو ازت نگيرن ، خودت ولش كن ...
+ نه هر كه چهره بر افروخت دلبري داند 
   نه هر كه آينه سازد سكندري داند ...
+به قول مرحوم مادر برزگ جعفر : اين همه چريدي كو دنبه ت ؟
+به چيزي كه دل نداره دل نبند !
+ دل گرچه در اين باديه بسيار شتافت
   يك موي ندانست ، ولي موي شكافت
   اندر دل من هزار خورشيد بتافت
    آخر به كمال ذره اي راه نيافت ...
+تا همين جاشم اَ قدِ ما بلند تر بود ... يه جورايي رقم ِ ما يه جاي ديگه س !
+«در روزگار ما گويي ديگر خواستن را با توانستن نسبتي نيست .»
+مريم : بيا زمين ما رو قانوني جدا كنيم ! بسازيمش ؟ سلطان : هِه ! من واسه اين كاراي جدي عين شوخي ام !
خواننده گرامي ! تصور نكنيد با روش جديدي از ارائه مطلب رو به رو شده ايد ! جملات بالا تنها تعدادي گزاره ي خام است كه چون نويسنده حس وحال تحليل و سرهم بندي نداشته ، به همين شكل فلّه اي اينجا قرار گرفته است.

تحليلش با شما ( 3 )

ماهیتابه

بگشاي لب !

مسعود اردكاني

بگشاي لب ! 

بگشاي لب كه نقد چراگاهم آرزوست
آنقدر ساكتي كه ز تو آهم آرزوست
گفتي به ناز «نثر نمي خوام ،غزل بگو !»
آن گفتنت كه «نثر نمي خواهم» آرزوست
زين همرهان ساكت و پنهان دلم گرفت
كامنت ناب و يوزر آگاهم آرزوست
زين زنگهاي ثابت و عادي شدم ملول
رينگ ِجديد ِ گوشي ِ همراهم آرزوست
كامنت «خوب بود ...»«قشنگه !» ملاك نيست
من گنده لاتم و بد و بيراهم آرزوست
يك دست ، دست جعفر و يك دست مجتبي
رفتن به سوي اصل چراگاهم آرزوست

نظرات شما ( 8 )

شعر

آخرين ميوه

مسعود اردكاني

آخرين ميوه 

فصلي از شاعريم نزد شما ها سر شد
با شما قافيه و وزن ِ دلم بهتر شد
اگر از جنس شما شعر نگفتم پوزش !
يا اگر دامن تان با سخن من تر شد
يا اگر صاعقه ي حرف نسنجيده ي من
خود فرو نامده با خرمن تان اخگر شد
من همينم كه شنيديد ! و بعضي ديديد
گاه هم گوش شما از غزل من كر شد...
در دلم هيچ به جز مهر شما باقي نيست
خاطرات ِ بد ِ من ، سوخت و خاكستر شد
و شما نيز كريمانه حلالم داريد 
و بگوييد :«كدورت ز دل ما در شد !»
باز از دفتر حافظ به خودم مي نگرم
«زدم اين فال و گذشت اختر و كار آخر شد»
آخرين ميوه ي اين فصل هم از آن شما !
آخرين كودك ِ اين نسل ، كه بي  مادر شد.

كار آخر شد... ( 5 )

شعر

براي قيصر امين پور ...

مسعود اردكاني

براي قيصر امين پور ... 

او بار بسته ، سوي رهايي روانه بود
ترديد نيست ! ايست قلبي بهانه بود
مرغ دلش هوايي جايي قشنگ بود
مرغي كه خالي از هوس دام و دانه بود
***
«وقتي تو نيستي...» چه بگويم ؟ دلم گرفت !
در اين جهان به وسعت درد تو جا نبود !
***
قيصر نبود آنكه گرفتيم روي دوش
«لبخند هاي لاغر»مان روي شانه بود
با آن صداي خسته «دلي سر بلند» داشت
قيصر بيان شاعري ِعاشقانه بود
او بي دريغ از همه آئينه ها سرود
آئينه اي كه همدم سنگ زمانه بود
***
پرسيد -رهگذر- كه چه كِشتيد در خزان ؟
گفتيم او شرافت شعر و ترانه بود...

نظر بدهيد ( 10 )

خارج از دستور

دلم خون است ...

مسعود اردكاني

دلم خون است ... 

نوشتن كار سختي نيست ! مخصوصا اگر بداني چه مي خواهي بگويي ! نوشتن كار سختي ست ! وقتي بنا ست حرفي بزني كه باورش نداري ! وقتي بنا ست در مورد كسي بنويسي كه ، هر بار خواستي نشد ! يا خواستي سر فرصت بنويسي ... حقش را ادا كني ! كردي ؟ «عمريست لبخند هاي لاغر خود را در دل ذخيره مي كنم ! باشد براي روز مبادا ! ...»
قيصر امين پور از ميان ما رفت ! كوتاه و ساده و رسا ! لابد همه ي جماعت ادبي يا ادبي نما مثل من در كار نوشتن چند خطي هستند كه محتواي تمامش بشود اينكه «ما هم بله ! » و لابد كتاب هايش كمياب مي شود و دوستانش مشهور و ... يادواره ي شعر هم بد نيست !
به هر حال به قول خودش :
خاموش مي شويم و فراموش مي شويم
ما را اگر كه وسوسه در سر زبودن است !
از اين بابت خيالم راحت است ! چون بودن بعضي آدمها ، فراتر از يك حضور مادي ست ! فقط بايد حسرت اشعاري را بخوريم كه با خود برد ، بي آنكه برايمان بخواند ! اما يادم باشد اگر كسي انكارش كرد بگويم :
گواهي بخواهيد اينك گواه
همين زخم هايي كه نشمرده ايم
دلي سر بلند و سري سر به زير
از اين دست عمري به سر برده ايم !
و خواست بداند زير كدام علم سينه مي زد زمزمه كنم :
نه از كفر و نه از دين مي نويسم
نه از مهر و نه از كين مي نويسم
دلم خونست ، مي داني برادر!
دلم خونست و از اين مي نويسم ...
به رسم همه كساني كه نبودنشان ما را ياد بودنشان مي اندازد ! با كمال شرمندگي بايد اولين نوشته چراگاه براي قيصر امين پور سوگ سرودش باشد ...
به قول بهمني :
باز تكراري اين گونه كه رسم من وتوست
نوشدارويي از آن دست كه مي داني بود !

توضیحات :

دكلمه دو شعر از قيصر با صداي خودش را از اينجا گوش كنيد!

نوشدارو ها ( 6 )

نوعي نگاه

سوء تعبير

مسعود اردكاني

سوء تعبير 

هشت نه سالت بيشتر نيست ، درست همون سني که هر بچه اي بي خيال همه چيز و همه کس سر گرم بازي و جست خيزه ، همون حال و هواي گرم و عرق کرده بعد از گرگم به هوا ؛ اما انگار حال و هواي تو يه کمي فرق داره ؛ انگار موقع خاله بازي بيش از حد مامان يا بابا بودن رو جدي گرفتي ، انگار وقتي وسط حياط دخترا روبروي پسرا وايستادن و دارن کل کل مي کنن ؛ " ... پسرا شيرن مثه شمشيرن ... دخترا موشن مثه خرگوشن ... " ؛ دوست داري بري دست طرفت رو بگيري و با هم گوشه حياط زير سايه بشينين ... . آخه خيلي دوسش داري ... خيلي خيلي ... آره عاشقش شدي ؛ البته اگه درستون به " عين " رسيده باشه  .
 سيزده چارده ساله که مي شي هزار جور قصه براي زندگيت داري که توي همش اون نقش اوله ، به جاي ترانه Dj X گوش دادن شعر حافظ و مولوي مي خوني و ... . 
يه روز مي شنوي که پسر همسايه عاشق يه دختر دبيرستاني شده و با هم ميرن کافي شاپ ، کم کم مي بيني توي دنيا انگاري همه عاشقن ... ولي باز يه جاي کار مي لنگه اينا چيزايي درباره معشوق شون ( که ديگه اسمش مِترس و شاتسي شده ) مي گن که اصلا" توي مخت فرو نميره ، بعد کم کم حساب دستت مياد ... اونقدر سرت مياد تو حساب که وقتي ازت مي پرسن " تا حالا عاشق شدي ؟!! " ، بدون يه لحظه مکث و ترديد مي گي : " نه بابا به نظر من اين حرفا همش چرنده ..! مال تو شعر و اينجور چيزاس ... ".
                                         xxx
 دو سه ساله که کتاباشو مي خونم ... از روزي که يه پاراگراف از نوشته هاش رو از سر اجبار توي نوبت دندون پزشکي خوندم بدجوري شيفته اش شدم ، افتادم دنبال کتاباش ، اما بعضي از کتابفروشي ها حتي اسمشو نشنيدن ، اونايي هم که شنيدن يه جوري چپ چپ نگاهت مي کنن که انگار ... ، بالاخره پيدا کردم هر چند فروشنده مي گفت : " اگه تو اين تيپ کار مي خواي چرا ... رو نمي بري ؟ " ؛ يکي يکي از زير سنگ کتاباشو پيدا کردم و به جاي خوندن جمله ها رو مي جويدم . 
انگار آقا رو فرستادن تا حرفاي نگفته و نگفتني مارو کتاب کنه ! . دو سه هفته پيش يکي از بچه ها سراغ کتاباشو مي گرفت يه جوري ازش تعريف مي کرد که توي دلم گفتم : " تو هم بله ؟!! " اما نه توي همين سه هفته هر چي آدم روشنفکر و تحصيل کرده ديدم همه شون درباره اون حرف مي زنن ، ديروز يکي از اون دو آتيشه ها که توي يه ماه اخير همه کتاباش رو خونده بود مي گفت : " تا حالا ازش چيزي خوندي ؟ " . گفتم : " نه از اين جور آدما خوشم نمياد ، يه پاراگراف از نوشته هاشو توي روزنامه خوندم حالم به هم خورد ... " .
                                        xxx
 ... هنوز سال 76 نشده که 20 - 30 ميليون آدم با همديگه سر از تخم در بيارن ؛ اما تو توي خيالت دنبال آزادي مي گردي ، با خودت فکر مي کني اگه به جاي اينکه دو تا تمدن به جون هم بيفتن و همديگه رو تيکه تيکه کنن مي شد مثه آدم با هم بحث مي کردن و حرف حساب مي زدن چي مي شد ؟ ( کاري هم به هانتينگتون و ... نداري ) . 
بالاخره سال 76 شد دم دماي خرداد 20 ميليون آدم همه با هم آزادي خواه شدن و بيست پلاکارد گفتگو چسبيد به در و ديوار شهر . حالت بد شده تصميم گرفتي دور آزادي و گفتگو و ... رو خيط بکشي اصلا دموکراسي و انتخابات واين بساطا تحريم !! . نشستي گوشه اتاقت که در باز مي شه و بيست ميليون آدم که همه شون همه چيزو تحريم کردن ميان تو !! ... تصميم مي گيري بري بميري ! .
                                         xxx
 خيلي فکر کردم راهش مرگه ، آره مردن خيلي چيزا رو عوض مي کنه ، هر طوري به قضيه نگاه مي کردم مي ديدم بايد بميرم ! کاشکي مي شد بخوابم صبح بلند شم ببينم مردم ... . نه به اين چيزا کار درست نمي شه راهش خودکشيه ! آره تنها راه باقي مونده . 
کشوي ميزو باز کردم و شيشه اي که از قبل تدارک ديده بودم بيرون آوردم ؛ يه جور سم ِ که در عرض يک دقيقه کارت رو مي سازه در شيشه رو باز کردم که اومد تو ، گفتم : " اينجا چيکار مي کني ؟ " گفت تصميم داره خودشو بکشه اومده تا از سم من به طور مشترک استفاده کنيم . ديشب باباش سيماي گيتارش رو با سيم چين قطع کرده بود دستش هم بدجوري زخم شده بود . سعي کردم منصرفش کنم ولي نشد . شيشه سم رو گذاشتم روي ميز ... الانم سرحال و قبراق دارم واسه 99 سالگي ام نقشه مي کشم .

توضیحات :مطلب بالا در خرداد ماه 1384 در چراگاه منتشر شده بود ! كه به دليل گذشت زمان تقريبا زياد بازخواني آن خالي از لطف نيست .
هر چند ممكن است تعداد زيادي از چراگاهي ها براي اولين بار اين مطلب را بخوانند .
که ببیند مرا ، چنان که منم ؟ ( 8 )

شعر

چه فرخنده شبی...

مسعود اردكاني

چه فرخنده شبی... 

دوش وقت سحر از غصه نجاتم دادند  
واندر آن ظلمت شب آب حیاتم دادند 
بیخود از شعشعه پرتو ذاتم کردند  
باده از جام تجلی صفاتم دادند 
چه مبارک سحری بود و چه فرخنده شبی  
آن شب قدر که این تازه براتم دادند 
بعد از این روی من و آینه وصف جمال  
که در آن جا خبر از جلوه ذاتم دادند 
هاتف آن روز به من مژده این دولت داد  
که بدان جور و جفا صبر و ثباتم دادند 
این همه شهد و شکر کز سخنم می‌ریزد  
اجر صبریست کز آن شاخ نباتم دادند 
همت حافظ و انفاس سحرخیزان بود  
که ز بند غم ایام نجاتم دادند  
                                              (( خواجه ی شیراز))

اجر صبریست... ( 5 )

شعر

عكسي ز روي ماه تو ...

مسعود اردكاني

عكسي ز روي ماه تو ... 

در شعر ِمن شکوه ِتو تصوير مي شود !
نه ! شعر با حضور تو اکسير مي شود !
انگور واژه ها به خُم ِانتظار ِتو
روزي هزار مرتبه تخمير مي شود
در بيت بيت ِهر غزل و هر ترانه ام
عکسي ز روي ِماه ِتو تکثير مي شود
جاريست درد دوست در اعماق ِشعر من
آخر ، دلم ازاين همه غم سير مي شود؟
اين قصه ي قديمي عشق من و تو هم
کم کم دراين زمانه اساطير مي شود...
□□□
آيا هنوز موقعِ ديدار با تو نيست؟
دارد به ساعتِ دل ِمن دير مي شود

...تا انتظار اينست اسبي زين نخواهد شد ! ( 17 )

شعر

محكوم به زندگي ...

مسعود اردكاني

محكوم به زندگي ... 

يك دفتر ِ پر ز شعر ِكوشيده
يك قوري ِچاي ِكهنه جوشيده
گلدان تهي ز گل كه در پايش
يك دشت گياه هرزه روئيده
يك مرد ميان آينه حيران
مردي كه لباس ِمرگ پوشيده
هر جاده ي پر غبار را رفته
بر هر در ِ بسته دست كوبيده
جان خسته ز هر چه كارهاي محال
از آن همه گاو ِنر كه دوشيده ...!
فرياد به ناله ... ناله را به سكوت...
آرام ، به هر چه درد خنديده ...
خسته ست از اين جدال ِبي پايان
از هر چه در اين زباله دان ديده
در ذهن دوباره فكر ِتكراري
يك حركت ِپوچ يا نسجيده
***
امروز به جرم خود كشي  - آن مرد -
بر تخت جنون خويش خوابيده
محكوم به زندگي براي ابد !!!
از بركت آن طناب ِپوسيده ...

فرياد به ناله ... ( 16 )

شعر

درباره رباعي

مسعود اردكاني

درباره رباعي 

رباعي از آن گونه هاي شعري ست كه افراد انگشت شماري به خوبي از پس سرايش آن ( طبق موازين صحيح) برآمده اند و از سوي ديگر مخاطبان و خوانندگان رباعي نيز شايد قشر خاصي از علاقه مندان به شعر را تشكيل دهند ... رساندن يك مفهوم قابل طرح و مستقل ، و طرح موضوع با سياق استنتاجي ( طرح مقدمه ، طرح بحث و نتيجه گيري) آن هم در دو بيت شايد دليلي بر كناره گيري برخي از شاعران از اين قالب باشد .
به هر حال رباعي در كنار مثنوي دو قالب كاملا ايراني از شعر هستند كه  در گير و دار غزلسرايي آنهم از نوع مدرن و پسا مدرنش كمتر مورد توجه بوده اند . در حالي كه به گمان من در دنياي پر شتاب و سراسر عجله امروز ، رباعي به دليل مختصر بودن و كمال و استقلال معنايي مي تواند بستر بسيار مناسبي براي انتقال مفاهيم به شكل ادبي باشد و ...
نكته مبهم اينكه جملات بالا بهانه ايست براي نوشتن چهار رباعي ذيل ؟ يا اين رباعيات دستاويزي براي نوشتن در مورد رباعي شده اند ؟

زين پس من جرعه نوشي جام سكوت
در مسلخ صوت بستم احرام سكوت
فرياد كه در گوش شما بي اثر است
شايد كه اثر نمود دشنام سكوت
*
بيزارشدم ز ديدن اين همه سنگ
جانم به لبم رسيد از اين همه ننگ
در گوشه ي ذهن خود جهاني دارم
بي كينه ، بدون ظلم و جور و نيرنگ
*
در مصرع اول از جواني گويم
وز پوچي دور زندگاني گويم
پيري نرسيده است و مي گويم از آن
تا هست توان ز نا تواني گويم
*
اي ياركه هر دمم تو هستي همراه
بر صدق كلام من تو هستي آگاه
جز جذبه ي او مرا نيآرد به سخن
لا حول و لا قوه الا بالله

توضیحات :بر اساس آخرين تماس ها مجتبي حالش خوبه و در مركز آموزش 02 نيروي زميني تهران در گردان وحدت ، گروهان سوم تحت آموزشه !
رباعي دوست دارين ؟ ( 11 )

شعر

بدبختي

مسعود اردكاني

بدبختي 

من و برهنگی و خاطرات بدبختی
تووگرسنگی و سوروسات بدبختی
واوکه درعوض بیست سال جان کندن
سپرده اند به دستش برات بدبختی
دوباره مجمع بانکی و حرفهای قشنگ
و لایروبی یک صد قنات بدبختی
و کنفرانس مبانی اقتصاد نوین
و بحث راجع ذات وصفات بدبختی
و شاعری که به جای نشاط هر غزلش
پر است ازغم و لاتا الات بدبختی
ومن که نان شب و سقف روی سردارم
چگونه شرح دهم عمق ذات بدبختی
مباد آنکه یتیمی برنجد از این شعر
و یا اضافه شود مشکلات بدبختی
وچشمهاش بگوید به من که اشعارت
چه کرده اند برای نجات بدبختی
یکی به برکت عشق وشراب شهره شده
و دیگری ز بیان نکات بدبختی
الا اهالی بالای شهرممنونیم
برای دادن خمس وزکات بدبختی
***
ومات قوت ایمان آن کسی هستم
که قرنهاست شده کیش ومات بدبختی

توضیحات :
چيزي بنويسيد ( 43 )

نوعي نگاه

چرا چراگاه ؟

مسعود اردكاني

چرا چراگاه ؟ 

متن زير پاسخ هاي مستقل نويسندگان چراگاه به اين سوال است كه «چرا چراگاه ؟» ، به مناسبت سومين سالروز تاسيس چراگاه !
جعفر
طرح واجرا و همتش با مسعود بود !اولاعملاً ما فقط سیاهی لشکری بودیم که رو همراهی ما حساب باز کرده بود! وگرنه هیچکدوم وبلاگ باز نبودیم قبل از اون!چه ها گذشت و گذشت تا شد دوسال. به قول اون بنده خدا:" کسی که جونش و کف دستش نذاشته !" ...قراره بنویسیم چرا چراگاه ولی هرکار می کنم دلم پا نیس که بنویسم !:چراگاه اولش این...... مسعود این و گفت... من این کارو کردم و...مجتبی چی گفت و... تا الان!!!
دلم می خواد اینا رو بنویسم:
راه و رسم و یاد نداشتیم و اگر یاد گرفتیم زیر بار نرفتیم!اهالی باشتین همین بغلن! پس به ما هم می رسه که سر به دار بدیم و ...! تن به ذلت دادن تو این عرصه حداقل با تفکر چراگاهی یعنی بی دلیل هلاک نوشته های دیگری شدن !مجیز بی دلیل گفتن! از پائین به کسی که بالا نیست نگاه کردن! حتی شما یی که اینا رو می خونی حتماَ یادت میاد که یه بار پر گیردادن ما به پر شماهم گرفته!شما که دوستی ببین با خصم چه می کنیم!!!
اولا فکر می کردیم . آمار کامنتارو آشنایی های دنیای حقیقی بالامی بره!بعدترش به عین الرای!!! دیدیم که نه این عمل در دنیای مجاز هم قابلیت محقق شدن رو داره!منتها راه و روش داره واسه خودش که !البته ...اهالی باشتین همین بغلن! پس به ما هم ... والی آخرِ پاراگراف قبلی!!!
و دیگه اونکه به قول یه رفیقی:" بعضیا جاذبه شون بیشتر از دافعه شونه! "و تقصیرخودمونه که چندتا آدم بی جاذبه دور هم گرداومدیم!!!!دوسال ما نوشتیم !شما یا خوندین یا نخونده نوشتین که خوب بود!ویا جملاتی درتائیدااون نوشته!(استثنائ هم بود که قابل به عرض نیست!)این واسه ما 3 حالت رو پیش میاره!
1- اینکه چیزی که ما می گیم شباهت به "وحی" داره!که هیچ کس روش حرف نمی زنه!ویا نمی تونه بزنه!!!
2-کسی نمی خونه و الکی می نویسه خوب بودو به مااطمینان می ده که قلم روان و زیبایی داریم!!!(روشی مرسوم از گذاشتن کامنت که بی شباهت به فحش نیست!!!)
3-کسی حرف مارو نمی فهمه و بی دلیل تائیدمون می کنه!از چه بابت ؟الله و اعلم!!!به نظر شما پدیده ی "رودرواسی" در دنیای مجازی قابل طرحه؟!؟یا اینکه کامنتی به طمع یک کامنتی در مقابل!؟! ...
البته شق چهارمی هم قابل تصوره و اون اینکه ما حرف نداریم!هرچی می گیم حقه!که اگه اینجوری بود جایی واسه ی گذاستن کامنت نمی ذاشتیم و یا نظرا رو با تائید نمایش می دادیم اونم از هر دویستا یکی شو!!!
دراخرعاجزانه تقاضا دارم درک کنین که حرف من سر کمیت نیست!!!

مجتبي
به نام يگانه نگار عالم ، حضرت ...
يه روز مسعود گفت بيامشهور بشيم و من هم كه تا اون روز درهاي زيادي رو زده بودم و نشده بود ( البته بعضي ها رو هم از جا در آوردم كه انداختنم بيرون ) با سر رفتم تو چراگاه .
حالا چراگاه يا چرا گاه هنوز هم نمي دونم ؟ اصلا چرا يا چرا ش رو هم نمي دونم .
خلاصه شروع كرديم و راستش نمي دونم چرا ادامه اش دادم تا حالا ؟
شايد بيكاري يكي از بزرگترين دلايلش باشه و آتش بازي با جيب خالي ، چون بچه فضولي ام ؟( البته از تمامي عزيزان تشكر ميكنم كه از معضل بيكاري جوانان هدف فرهنگ سازي داشته اند )
البته قرار بود از چرا حرف زده بشه .
ولي يه چيزي تو چراگاه برام مهمه ، كه ادم بهتره هر چقدر چريد هضمش هم بكنه و توي دور تسلسل نشخوار نيفته .
از اون جايي هم كه توي زندگي من چرايي وجود نداره شايد اشتباه اومدم شايد هم سئوالهاي من با چرا شروع نميشن مثلا :
بچه هايي كه گوشه خيابون فقرشون رو با وزن من و شما سرشكن مي كنن و بچه هايي كه كتاب فارسي اول دبستانشان " بابا " نداشت چه برسد به اينكه " آب و نان " هم بدهد . بچه هايي كه لبخند هاي گاه به گاهشان زينت چهار راه است نه گلهاي توي دستهاشان .
يك زماني آدمها پايشان به دانشگاه كه باز مي شد كك به تنبانشان مي افتاد و تافته اي مي شدند كه به گمانشان جدا بافته اند و به خيالشان علي آباد هم شهري است اما حالا آدمها توي كلاس سوم دبستان كه چشمشان به جدول ضرب مي افتد سرشان را توي حساب و كتاب مي كنند شايد مجبورند .
ادمهايي كه غمشان مي شود سيگارشان و يك روز اعتيادشان مي شود غمشان . ادمهايي كه رد كفشهايشان از روي شانه ها ي بقيه پاك نمي شود . زخمهايي كه كف دست آدمها دهان باز ميكند آخه دوره خنجر از پشت زدن گذشته حالا همه دستت رو مي گيرن تا بلند شي اما درد توي دستت رو ميذاري به حساب زخمهات ولي دستت رو كه باز ميكني تيغ توي دستت بهت مي خنده .
آدمهايي كه بارون اشكهاشون رو مي شوره . يا آدمهايي كه توي تقابل ارزشها به استيصال ميرسن .( كي گفته من و تو نيستيم ) عشق تابع اقتصاد . تابعي كه وقتي قيمت بنزين مي ره بالا آدمها از توي زندگي شون خطت ميزنن چون نفع نداري . بازي با ادبيات ديني و باورهاي مذهبي و اينكه من كي ام و تو كي ؟ من منم و تو تويي ؟
آره همه اينها سئوالا ولي با " چرا " شروع نميشن پس چرايي محسوب نمي شن .
اما يه سئوال دارم چرا من منم و تو نيستم يا تو من نيستي ؟؟
اما يه چرايي هم دارم كه چرا يك بي انصافي براي تنبيه من مداد را گذاشت لاي انگشتهام . آخه بي انصاف چرا ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
آخر سر هم چون مخلوق خداييم بايد يادي كنيم
به نام خدا پايان .
مسعود
طبق قاعده الان بايد شروع كنم به بيان دلايل و بحث در باب علل مبدئه و مبقيه و اينكه كجا بوديم ، به كجا رسيديم و به كدوم سمت مي ريم ... اما اين روزا خيلي حس اونجوري نوشتن ندارم ! بگذريم كه مشتري هم نداره . پس بذار از اول شروع كنيم :
چراچراگاه ؟ تو چي فكر مي كني؟ پر كردن اوقات فراغت با يه سرگرمي جدي ؟ دليل خوبيه اما همش اين نيست ؛ الكي خوشي مفرط در وانفساي اين دنياي ... (جاي خالي را با كلمه مناسب پركنيد) ؟ آره اينم هست اما همش اين نيست ؛ ارضا يه مشت دغدغه ي شخصي كه به بعضيا بگي مي شه؟ خوب اينم هست اما همش اين نيست ؛ رسوندن حرفت به گوش چار آدم ديگه كه شايد (فقط شايد) حرفت رو بفهمن ؟ آره ! آره ! اما...اما همش اين نيست ؛ رفيق شدن با آدما از روي جنس فكر و سليقه شون ؟ ...ميل به خونده شدن به جاي ديده شدن ؟ طرف شدن با ذهن و دل آدما ؟ ...؟ همه اينام هست اما همش اينا نيست ؛
بذار تا بيست سوالي نشده خيالتو راحت كنم ، هزارتا ديگه از دلايل رنگارنگم كه بياري من ميگم آره اما همش اين نيست ؛ آخه اون دليل اصليه رو خودمم نمي دونم ! شايدم اصلا وجود نداره ! و شايدتر اينكه از بيانش عاجزم (قضيه ي گنگ خواب ديده رو كه شنيدي ؟) آره اينجوري روشنت كنم كه همه اين بالايي ها كه گفتي كم وبيش هست به علاوه يه دليل پنهون ديگه ! اگه يه روز همين جوري بي خيال چراگاه بشم ، مطمئن باش اون دليل مخفي ديگه وجود نداره ، يا اگه هست ديگه زورش به رخوت وميل به سكون نمي چربه ...
اون روز مي تونه همين امروز باشه ... يا فردا ... يا به قول قيصر امين پور «آن روز هرچه باشد / روزي شبيه ديروز / روزي شبيه فردا / روزي درست مثل همين روزهاي ماست / اما كسي چه مي د اند ؟ / شايد امروز نيز روز مبادا باشد ! »(1)
راستي اين يكي رو نگفتي ! پس بذار من بگم ، يكي از دلايل مهم نوشتن ،و اينجا نوشتن، تويي ! بله خودتو مي گم ... چقدر بدم ميآد از آدمايي كه مي گن فقط واسه خودم مي نويسم ! يعني هيچ كس رو آدم حساب نمي كنم ... من اگه بنويسم واسه اينه كه خونده بشم ، اينو يادداشت كن هر وقت داشت يادم مي رفت بكوب تو سرم .
خيلي حرف زدم اما اصل حرف موند ! بذار يه بيت از خودم مهمونت كنم اگه از مزه ش خوشت نيومده تف كن بيرون .
هميشه آخر شعرم نگفته اي باقيست ،
همو كه بار دگر مي كند مرا آغاز .

توضیحات :(1) آينه هاي ناگهان / قيصر امين پور
شما هم جواب بدين ... ( 26 )

داستان

 خود درماني

مسعود اردكاني

 خود درماني 

« ... ميدوني من قبلا هر وقت سيب مي خوردم ، اونقدر سيخ سيب رو تو دهنم نگه مي داشتم كه كم كم تبديل مي شد به رشته هاي باريك چوب ... اما الان موقع سيب خوردن اول سيخشو مي شكونم ! بعد سيب رو گاز مي زنم ... تازه معمولا نيم خورده ميندازمش دور ... علتش رو تو بايد بدوني ! بالاخره تو مشاوري ... روانشناسي سرت مي شه ... واسه خودت دفتر و دستك داري ... ! من مي خوام بدونم اين تو چي مي گذره ؟! »
در حالي كه انگشتش رو به سمت پيشونيش نشونه رفته بود ، نفس عميقي كشيد و چنگي به موهاش زد . كمي آروم تر شده بود ؛ با لبخند ارش پرسيدم :
- به نظرت اين دليل براي خود كشي كردن كافيه ؟!
دستش رو از توي موهاش بيرون كشيد و به حالت مشت روي ميز گذاشت .
- نه كافي نيست ! اما مگه همين يكي دوتاست ؟ ببين من مثلا من هميشه وقتي برگ خشك توي كوچه مي ديدم بايد لگدش مي كردم حتي اگه باد داشت برگو مي برد من دنبالش مي رفتم تا لگدش كنم ! تا صداي خش خش رو زير كفشم بشونم ! اما الان يك كيسه برگ خشك هم منو وادار به دويدن نمي كنه ... اينا هيچي ! مي عادت داشتم صبحونه يه چايي شيرين مي خوردم كه ... مي بيني ! مي تونم تا صبح برات مثال بزنم ، بازم كمه ؟! هر چند مسئله خود اينا نيستن ... ماني هميشه مي گه ...
پرسيدم : پس مسئله چيه ؟ هموني كه دليل خودكشي مي شه ...؟! اونو بگو ...
- اگه مهلت بدي مي گم ... ماني مي گه تو زيادي تو كوك خودتي ! زيادي به رو خودت زوم كردي ، واسه همين هرچيز كوچيكي به چشمت ميآد ! اما من مي گم مسئله اينم نيست ! چون فكر كردن واسه من يه جور بازيه ... اصلا هم خسته م نمي كنه مي دوني مسئله كجاست ؟
- كجاست ؟..
- مسئله اينجاست كه همه اينا رو بدوني اما نفهمي علت چيه ! اينا براي من يه مشت نشونه ست يا شايد تيكه هاي يه پازل ... اما من چيدنش رو بلد نيستم ! اين منو داغون مي كنه ! مي دونم داره يه اتفاقي مي افته ... براي خودم ... اما نمي دونم چيه ؟! همه اينا دارن در مورد اون اتفاق كد مي دن اما ... اينه كه خسته م كرده همون دليلي كه خيلي مشتاق شنيدنش بودي ... ! توبايد اينا رو كنارهم بچيني ... بايد به من بگي چه م شده ؟!
انگشتام رو تا جايي كه جا داشت از هم باز كردم و كف دستم رو چسبوندم به سطح شيشه اي ميز و شروع كردم ...
- ببنيد آقاي صالحي ، قبل از اينكه بيايين اينجا . . .

□□□
استارت كه زدم ، پخش ماشين روشن بود «...حيلت رها كن عاشقا... ديوانه شو! ديوانه شو! ...» ناخودآگاه ياد مورد خودكشي سه شنبه پيش افتادم ... دختر بيچاره ! هميشه سه شنبه ها همين جوريه ! مرده شور همه شونو ببره ... نمي شه صبح سه شنبه يه آقا وخانم محترم بيان و در مورد اُفت تحصيلي بچه شون حرف بزنن ؟! يا هر چي ... به جاي اينكه يه دختر كه از هق هق نفسش بند اومده بيارن و ... خونه پرش 22 يا 23 بيشتر نداشت ... پرونده رو كه باز كني جلوي علت مراجعه نوشته باشه «انتحار» ! ... لابد از نحر ميآد ... يه ساعتي طول كشيد تا از بين زار زدنش فهميدم قضيه عشقي بوده ... داشتم مي رفتم رو مسير تيپيك مشاوره كه خورد تو ذوقم ... اين سه شنبه ها خودكشي هاش هم يه جور ديگه س ... تازه فهميدم كه با اصل موضوع كنار اومده ... اما با «دنياي جديد» مشكل داره ... خودش اين اسمو گذاشته بود ؛ از توي كيف دستي بزرگي كه همراش بودشروع كرد به در آوردن شيشه ها ... شيشه چهارم يا پنجم بود كه فهميدم همه شون عين همند ! شيشه هفتم يا هشتم به ش گفتم :
- دوست دارين بريم سر اصل مطلب ؟!
نگاهش رو از توي كيف رو به من گردوند و گفت :
- اصل مطلب ؟! اصل مطلب همينان ... البته خودشون نه بوشون
يه شيشه ديگه از توي كيف بيرون آورد و طوري كه من بتونم نوشته روش رو بخونم گفت :
- اين چيه ؟!
- ماركش كه «بلو ليديه» يه جورايي از مد هم افتاده ... يعني سن بالاس گمونم !؟
نگاهي به بقيه شيشه ها كرد و گفت :
- اينا همه بلوليديه ! هر كدومو از يه جا گرفتم ! همه شون اصلند ! اما هيچ كدوم بوي اينو نميدن ...! اصل مطلب اينه ، مي خواي امتحانم كني ؟! من چشامو مي بندم تو دوتا از اينارو بگير دستت من از بوش مي فهمم كدوم يكي مال منه ...
يه ذره گيج شده بودم گفتم :
- نيازي به امتحان نيست ، ادامه بدين ...
دوباره دست برد توي كيفش ، چهار پنج تا كاست عين هم كشيد بيرون و ريخت روي ميز ...
- ببخشيد كه ميزو شلوغ كردم ، اما اينام همين جوريه ... فقط اين يكي اون آهنگو داره ... اون حس رو داره ! مي دوني من زيادم كودن نيستم يه چيزايي حاليمه ! اما هر چيزي كه اون به ش دست زده ، هرچيزي كه بين من و اون مشتركه ... هر چيزي كه حتا نگاش كرده باشه يه جور ديگه س ... يعني با بقيه چيزا فرق داره ، عين جنس اصل وبدل ! من اينا رو نمي فهمم ...
يكي از كاست ها رو از روي ميز برداشتم ...
- مي تونم يكي شو داشته باشم ؟!
- آره !
- اصليه كدوم يكيه ؟
براي اولين بار لبخند زد و گفت :
- براي تو همه شون مثل همند ...
بعد زمزمه كرد :
- حيلت رها كن عاشقا ...
توي آينه ماشين نگاهي به خودم كردم ...
- خوب موندياااا ! كم ِ كمش بايد تا حالا 14 ، 15 بار خودكشي مي كردي !
□□□
دوباره اومده بود سراغم ، نشستم ، اونم نشست ... گفت :
- حالم بده ...
- قيافه ت نشون ميده ... هر چند حال منم بهتر از تو نيست ...
بي مقدمه گفت :
- تو چرا گير دادي كه نبايد ... ؟؟
خنديدم
- اين نظر منه ! نظر كارشناسي ...
- الان نظرت چيه ؟ نظر شخصي ت ؟
شيشه رو هل داد به سمت من ... دوباره شروع شده بود ... گفتم :
- ما اين بحثو قبلا تموم كرديم ...
- تموم نكرديم ! بايگاني كرديم ...
- چه فرقي مي كنه ؟؟! ببين بذار واسه فردا صبح ...
نيشخندي زد و گفت :
- با منم ؟ مثل اينكه يادت رفته من خودم تو رو مشاور كردم !؟ آدمي رو كه اصرارمي كرد يه راه ديگه پيدا كنه ... من اين راه رو پيش پات گذاشتم ... «آنجا كه هيچ عشقي نيافتي ، تو خود عشق بوزر ! » 
- خب كه چي ؟ اولا كه اون جمله مال خودت نيست ، در ثاني مي خواي حرفت رو پس بگيري ؟
- نه پس نمي گيرم ، اما اين فقط يه تئوريه ! براي وقتي كه روي راه حل اول خط كشيده باشي ... بذار دوباره بهش فكر كنيم ، به راه حل اول ! بذار همين امشب تكليف يك سره بشه ...
گفتم :
- مي دوني بازتابش چيه ؟ اينكه كسي مثل من ...
- بازتاب براي كي ؟ دست از اين حرفا بردار... مشكل تو يا شايد مشكل ما اينه كه اونقدر طبق موازين رفتار كرديم كه ديوونگي يادمون رفته ! حتي توي حريم خصوصي ... حتي اينجام بايد طبق اصول رفتار كني ...توي خونه ت كه ديگه مشاور نيستي ... ! يا اگه هستي هنوز از پس خودت بر نيومدي ...
شيشه ي قرص رو گرفت توي مشتش و گفت :
- يك بار از اين خانه بدين بام بر آييد ...
گفتم :
- نه اين ره كه تو ميروي ...
پريد وسط حرفم :
- همه را بيازمودم ، ز تو خوشترم نيآمد ...
انگار دست بردار نبود ... زير لب طوري كه خودم هم نشنوم گفتم :
- امشب از شبهاي تنهايي ست رحمي كن بيا ...
شيشه قرص توي دست اون بود و دست اون توي دست من ...

توضیحات :ببخشيد طولاني بود
سيلي نقد به از ... ( 18 )

نوعي نگاه

نوروز مبارك !

مسعود اردكاني

نوروز مبارك ! 

جعفر :
سيب .سركه .سماق .سمنو...اگه يكي نبوده اون يكي جاشو پركرده!سكه هم كه ...اي! كم و بيش! ولي بوده!اما يه سين هميشه قبل ِ بقيه سر سفرم بوده!بوده تا سال ِ بعد!حتي قبل از كلام الله...هرسال از محول الاحوال مي خوام حالمو تغيير بده تا بشم اوني كه بايد!...ولي  " اعوذ بالله من نفسي"!.. .سَيِئهِ!... هموني كه فرنگيا بهش مي گن سين(Sin)!سین هشتم!

مجتبي :
مسعود گفته كه در مورد عيد چند خط بنويسيم و ما هم چيزي نداريم بگيم جز " چشم " . اون هم پنج خط ، پس اگه علائم رو نذاشتم واسه همينه . نمي دونم عيد تو چند خط جا ميشه يا نه اضافه هم مياد . اول از دعاي سفره هفت سين شروع مي كنم " خدايا توي سال جديد به من يه موقعيت خوب شغلي و يه دوجين پول بده تا اگه يه وقت خاطر خواه شدم به خاطر موقعيت كاري معمولي و عدم پشتوانه براي آينده طرفم جواب رد نشنوم راستي خدا يه پارتي خيلي كلفت هم برام جور كن كه كارام تو دنيا گير نكنه همين رضايتت و سلامتي و بخشش وبهشتت و  بقيه فرعيات زندگي هم پيشكش درگاهت " شد پنج خط . يه چيز ديگه سال عوض ميشه اما خيلي چيزا عوض نميشه لااقل تا وقتي خودمون عوض نشيم شايد مثل شرمندگي چشم پدر و مادر ها تو ي برق چشم بچه ها . سال نو همه مبارك سالي سرشار از پول و كار و پارتي داشته باشين .

مسعود :
همه چي تو دنيا گير يه تيكه گوشته ! همون كه قرمزه ، همون كه سمت چپه ، همون كه تا نكشدت آروم نمي گيره ، همون دل صاب مرده ! اگه گرم باشه و خوش ، زمستونم بهاره ... اما اگه سرد باشه و ناخوش ... ولش كن قرار نيس دم عيدي از نا خوشي بگم ... شب عيد است و يار از من چقندر پخته مي خواهد !

توضیحات :من فقط آپ كردم ، اين پست مشترك است !!! - مسعود -
حول حالنا الي احسن الحال ( 20 )

رسانه

سه تا «ف»

مسعود اردكاني

سه تا «ف» 

شيوه من در موسيقي گوش دادن يه مدل افراطيه ! شايد در قياس با ديگران به لحاظ مجموع زمان زياد موسيقي گوش ندم ، اما معني و افراطي بودنم اينه كه يك آلبوم يا يك آهنگ رو  روزي چند وعده  و اگه مجال باشه 24 ساعته گوش مي كنم  واين وضع روزها وهفته ها ادامه داره ، حتي بيرون از خونه معمولاً همون آهنگا رو زمزمه مي كنم  تا وقتي برگردم  وشروع كنم به گوش دادن دوباره ! همه چيزايي كه تا اينجا گفتم هيچ ربطي به اصل حرفم نداره ولي شايد يه جور مقدمه محسوب بشه ، به هرحال اصل حرفم در مورد سه تا «ف»  دوست داشتنيه !
فريدون فروغي ، فرهاد مهراد و فرمان فتحعليان ؛ سه خواننده اي كه بسياري از لحظات افراطي بازيم رو با اونا پر كردم ، و از اين بابت ازشون ممنونم ! حتما درك مي كنين كه با هر صدايي ، هر شعري با هر آهنگي نمي شه اين كارو كرد يعني  بعضي آهنگا رو بايد يك بار در هفته يا شايد كل عمر گوش داد وبعضي ها رو اصلاً نبايد ... . بازم حاشيه رفتم اما اصل مطلب :
با فريدون شروع مي كنم !
راستش علت تقدم فريدون در اين نوشته اينه كه قبل از بقيه با صداش آشنا شدم ، يه صدا غريب كه همراه با لحني بغض كرده مي شه سالها بهش گوش داد و خسته نشد ... صدايي كه وقتي با طنين گيتار و شعراي پر محتوا تركيب مي شه اوج تاثير و ماندگاري رو به همراه داره ! راستش زياد مهم نيست كه فريدون  در سبكش شبيه به «ري چارلز» هست يا نه ؟!! يا اينكه ترانه مشهور «يار دبستاني من» اول توسط فريدون خونده شده يا كس ديگه ... اما براي من خيلي مهمه كه وقتي آدمي ميگه «نفسم اين خاكه...» سر حرفش بمونه ! آدمي كه اگه با كاراش آشنا باشين حتما مي دونين توي صنف خودش جزء آدماي انقلابي به حساب ميآد ...(ر.ك. ترانه هاي مشتي ماشاا... و شياد و ...) اما به هر دليل مدتها خوندن رو كنار مي ذاره ، نمي خونه اما مي مونه :«اما من موندني ام تا برسه دستاي مرگ» الان كه گرم شدم دلم مي خواد كل اين مطلب رو به فريدون اختصاص بدم، ولي «جرس فرياد مي دارد كه...»شايد يه روز اينجا يا هر جاي ديگه از خجالتش در بيآم .

و اما فرهاد ...
فرهاد رو با«بوي بارون ، بوي توپ ، بوي كاغذ رنگي» شناختم . فرهاد و فريدون و همين طور فرمان يه وجه مشترك در دقت در انتخاب شعردارن ، دقتي كه در كمتر خواننده اي مخصوصا خواننده هاي پاپ تا اين حد به چشم مي خوره ...
فرهاد هم نرفت ، نه از ايران و نه از حافظه موسيقي ايراني ، اگر چه بعد از مدتها موفق به انتشار كاست با مجوز وزارت ارشاد شد اما هنوز هم جايگاهي شايسته شخصيتش پيدا نكرده و هيچ وقت جوري كه بايد معرفي نشده ... از يكي دو سال پيش آهنگايي مثل «وحدت» و«شهيداي شهر» توي صدا و سيما شروع به پخش شد . البته بدون نام و نشوني از فرهاد ،ولي اخيراً اول وآخر كليپ به نام «فرهاد مهراد»  مزين شده ... و شايد نويد يك اتفاق مثبت يا آشتي صدا وسيما با بزرگاني مثل فرهاد و فريدون باشه ! نمي خوام حاشيه برم اما براي گفتن علاقه م به صدا وسبك فرهاد بيشتر از اينها وقت لازم دارم ... .
و فرمان عزيز ...
زمينه ساز آشنايي من با فرمان يك مجموعه از موسيقي پاپ بود كه از بانك CD دانشكده گرفته بوديم و البته جعفر كه يه روز با شوق به من گفت :«مسعود توي اين CD يه آلبوم هست به اسم مقيم ...» با «مقيم» شروع شد و با «راه عشق»و «مست و خراب» ادامه پيدا كرد ... و اميدوارم بازم بتونم از صداي گرم فرمان همراه با موسيقي و شعرهاي قابل تحسين كاري جديد بشنوم ، صدايي كه قسمتي از كارش رو وقف ارادت به حضرت مولا علي (ع) كرده و به سبكي ، نه شبيه كساني كه مقدسات رو دستمايه دريافت مجوز قرار ميدن ، عمق دلدادگيش رو بروز داده ...
فرمان به دليلي كه نمي دونم (شايد ظاهر ويا حاشيه هايي كه اطراف اسمش هست ) زياد رسانه اي نشد ، هر چند چندان هم مهم نيست . به هر حال در روزگاري كه كيبورد و گيتار همه ي سازهاي بعضي كاست هاست ، اگه دوست دارين صداي سازهايي مثل «طبلا» و «دف» رو دريك قالب مدرن بشنوين حتما برين سراغ كاراي فرمان ! كسي كه ميشه كاستهاشو بدون گوش دادن خريد...

توضیحات :لحن بيان اين نوشته خصوصا چند سطر اول چيزيه كه در اصطلاح بهش مي گن مكانيسم افشاء ... يعني با فرض راست بودن جملات بالا ، يك روانشناس مي تونه هزارجور نتيجه از توش بكشه بيرون كه البته راست و دروغش گردن خودشه – اين كار آگاهانه بود -
سايت آدمك
عكسش هم كار جعفره !
نظرات   شما ( 22 )

شعر

دنياي من

مسعود اردكاني

دنياي من 

دنياي من، دو سكه و يك عينك و كلاه
دنياي من ، تداوم  تاوان  يك گناه
شب گريه هاي بي كسي و غربتي عميق
با بغض هاي كهنه ميان گلوي چاه
ياران من يكي دو نفر مثل من غريب
سربازهايِ بازيِ اسب و وزير و شاه
سرگرميم شمارش ساعات و لحظه ها
يك جمع بي نهايت ، با حاصلي تباه
روز و شبم گلايه ز بيداد ِ روز وشب
رنجم بدون فايده ، اقبال من سياه
هر روز من بشارت يك امتحان سخت
 هر لحظه ام هراس ز تكرار اشتباه
***
اين داستان زندگي ِ مرده ي من است
با وزن ِ كُند و قافيه هايي ز جنس آه ...

 

توضیحات :توي هفته اخير خبرهاي بد زياد شنيدم ، از دست دادن عزيزان ، بيماري ، تصادف و ...
چيزهايي كه من رو وادار كرد اينجا بنويسم كه:« هميشه كساني هستند كه چشم به راه دعاي من و شمان ! چه تو اين دنيا چه تو اون دنيا ...، پس دعاشون كنين»
ياران من ... ( 24 )

نوعي نگاه

ارتباطات سیال

مسعود اردكاني

ارتباطات سیال 

چند روز پیش  از طرف یکی از دوستان به یکی دیگر از همین سایتهای شبکه ای دعوت شدم ! چیزی شبیه مرحوم اورکات یا قزاق یا ... روی لینک کلیک کردم ، و عضو شدم ...
به نظر شما اولین کاری که آدم بعد از عضویت باید انجام بده چیه ؟ اگر خیلی به درست یا غلط بودنش گیر ندین براتون می گم که اول سریع دنبال لینکی به اسم Search  یا Find  یا چیزی مشابهی می گردین وسپس سراغ گزینه S E X یا  Gender  می رید و با توجه به جنسیت خودتون جنس مخالف رو انتخاب می کنین ، بذارین بقیه فیلد ها مثل سن و اسم و ... خالی بمونن آخه ممکنه به دلیل محدود شدن دامنه جستجو موردی رو از دست بدین ! راستی برای پر کردن پروفایل خودتون توجه داشته باشید که اگه مثل من اضافه وزن دارین در فیلد Body Style  یا هرچی که همین معنی رو داره گزینه AVERAGE رو انتخاب کنین (گاهی آدم باید باخودش مهربون باشه ) به هر حال یه عکس خوشگل از خودتون و اگه ندارین از بازیگران هالیوود کار رو تکمیل می کنه !
حوصله تون سر رفت ؟ می دونم که همه اینها رو بهتر از من بلد بودین وفقط خواستم جلوی جانماز آب کشیدن گرفته بشه ...
اما مقصود از همه این چرندیات بیان فکریه که از روز دعوت شدن مخم رو به کار گرفته اون فکر چیزی نیست جز چرایی اتفاقات بالا ! من سعی می کنم در ادامه از زاویه های مختلف که به نظرم می رسه به موضوع نگاه کنم و شدیدا" دوست دارم که نظرات شما رو هم بدونم ، مخصوصا دوستانی که در زمینه ارتباطات یا روانشناسی دست اندرکارند .
نگاه من :
من عضو می شم تا بتونم چند تا دختر خوشگل ومامانی رو که عکسای س.ک.س.ی توی پروفایلشون گذاشتن رو دید بزنم ، مخصوصا اگه همشهری گیر بیارم که دیگه نورعلی نوره ؛ اونوقت مخشو کار می گیرم ببینم می تونم یه قرار باهاش ردیف کنم ؟
 چرا ؟ همینجوری !
چرا ؟ خوب دیگه ! نه اینکه فکر کنی تو کف موندم ها اما آدم تو سن وسال ما باید یکی داشته باشه ... یکی بتونه...
چرا ؟ خوب چراکه نه ، اینم یه جورشه دیگه به جای اینکه تو خیابون دور بزنم همین جا طرف می سازم ، که یه سره بیارمش خونه !
این یک دسته از دلایل بود که شاید ریشه در محدودیت های نادرست یا کمبودهای عاطفی یا احساس درک نشدن از طرف اطرافیان یا هرزگی جنسی یا ... داشته باشه ! اما می خوام توجه تون رو به نکته ای جلب کنم که شاید برای من جالبه : چرا من پروفایلم رو با دورغ پر می کنم ؟ به عبارت دیگه چرا پشت آدمی که نیستم قایم میشه ؟ چون خودم رو آدم جالبی نمی دونم ؟ چون برای مورد توجه بودن یه سری چارچوب تعریف شده وجود داره که حتما باید توی اونا بگنجم ؟ چرا  توی چت بلافاصله بعد از Salam  کلمه ASL رو تایپ می کنم ؟ چرا اگه طرف همجنس باشه نمی تونه نیاز منو برآورده کنه ؟ یعنی نیاز من به فرنچ کیس و احتمالا اعمال جنسی محدود می شه ؟ ...
عیب می جمله چو گفتی هنرش نیز بگو ! حقیقتا همین که من از یک گوشه دنیا دارم با آدمایی حرف می زنم که اونا از روی نوشته هاشون می شناسم نکته کوچیکیه ؟ برای من نه ! اینقدر بدونید که رخ دادن تقریبا 90 درصد روابط اینترنتی من (چه با جنس مذکر و چه مونث) در عالم فیزیکی منتفی بود ! چرا ؟ چون من آدمش نبودم ... (یکی از دلایلش سوتفاهمات جاریست !)...
خیلی حرف زدم اما تمام نشد ، چون دوست دارم باب تکمیل بحث رو نبسته باشم .

توضیحات :
راحت حرف زدم تا راحت باشید ( 21 )

نوعي نگاه

خبر آمد خبري در راه است !

مسعود اردكاني

خبر آمد خبري در راه است ! 

اين كه دارم مي نويسم زياد هم به حال خوش و وقت اضافه ربطي نداره ، ننوشتن در اين چند وقت هم خيلي به بي مطلب بودن و كم آوردن و اين قسم بهانه ها ربط نداشت . چرا كه همين الان دو تا مطلب تايپ شده از جعفر ، يكي دوتا از مجتبي و تا دلتون بخواد از خودم دارم ... اصلا حسن  (به ضم "حا"  بخوانيد ) كار كردن با جمعي كه همه اهل نوشتن هستن همينه . از اينها كه بگذريم دلم مي خواد به دوستاني مثل الف ميم ، من ، هستي ، شبلي ، سينا و همه چراگاهيها  بگم كه ‹ همراهي ، توجه و بردباريتان را سپاس › و اينكه  يكي از علل مبدئه ي اين نوشته شما بوديد !!! (در رابطه با علل مبدئه و مبقيه در جلسات بعد بحث مي كنيم .)
نمي دونم متوجه شدين يا نه ؟ من امروز دارم مثل بچه آدم وبلاگ مي نويسم ، بدون دغدغه مسائل جنبي و بي هراس از كم ارزش بودن نوشتار و حتي اتلاف وقت شما ! عيبي كه نداره ؟ ولي سعي مي كنم كوتاه بنويسم تا زياد مديون نشم .
راستي  قراره چراگاه از لحاظ ظاهر و باطن متحول بشه ( حول حالنا الي احسن الحال ) حالا كي ؟ با خداست  شايد فردا شايد هم ... اگه كارا روبه راه باشه و اون ‹خيالي دور كه مردم آن را شادماني بي سبب مي نامند› پا بده توي سروشكل جديدمون بيشتر خدمتتون مي رسيم ان شاء الله و قس علي هذا ...
خوب با چند بيت شعر چطورين ؟ من فقط مي نويسمشون ، تعبير و تفسير و ربطش باشما :

جان همه روز از لگدكوب خيال
وز زيان و سود و از خوف زوال
ني صفا مي ماندش ، ني لطف وفر
ني به سوي آسمان راه سفر

نمي دونم توي كي اما اين دوبيت مولوي رو ( كه خيلي هم دوستشون دارم ) چند بار ديگه توي چراگاه نوشتم !
و

بر سر آنم كه گر ز دست برآيد
دست به كاري زنم كه غصه سرآيد

و

خستگان را چو طلب باشد و قوت نبود
گر تو بيداد كني شرط مروت نبود

و

گر فراق بنده از بد بندگيست
گر تو با بد بدكني پس فرق چيست ؟
اي بدي كه تو كني در خشم و جنگ
با طرب تر از سماع و بانگ چنگ
نارتو اينست ، نورت چون بود ؟
ماتم اين ، تا خود كه سورت چون بود ؟
نالم و ترسم كه او باور كند
وز كرم اين جور را كمتركند
عاشقم بر لطف و بر قهرش به جد
بوالعجب من عاشق اين هردو ضد

 

و نثري هم از تذكره ي حلاج : نقل است كه روزي شبلي را گفت :‹يا بابكر ! دست برنه كه ما قصد كاري عظيم كرديم ، چنان كه خود را كشتن در پيش داريم › ( قابل توجه بعضيا ! )
خب بسه ديگه ، حرفي نمونده جزالتماس دعا وبهترين آرزوها براي شما (از اين جمله آخري حال خودم هم به هم خورد).

توضیحات :
بنويسيد ( 19 )

شعر

 آب لجن

مسعود اردكاني

 آب لجن 

عشق شاعر شدن و شهره شدن کشته مرا !
غـم هـورا و  کـف و سـوت زدن کشـتـه مرا !
به دروغ از تـو سـرودم همـه ي عمـر ولـي
راست اين ست که عشق خود من  کشته مرا
حرف از اصلاح و عدالت زدم و ، واي به من
که غم نان شب و بچـه و زن  کشتـه مرا
پي بيگانـه دويديـم ، و ليـکـن گفتيـم :
« درد محروميت و حب وطن  کشته مرا »
چپ نرو ! راست نگو ! پلک نزن ! سرفه نکن !
اين همه مرز و حصار و قدغن  کشته مرا
جرأتي نيست مرا تا که بگويم : « دنيا !
عشق تو ، عشق به اين آب لجن کشته مرا »

توضیحات :این شعر مربوط به دو سال پیش می شه که با اندکی تغییر براتون گذاشتم .
نظرات شما ( 21 )

نوعي نگاه

eHIV

مسعود اردكاني

eHIV 

چند روز پيش مطلبي با عنوان "بیماری شناسی در وبلاگستان پارسی." از الف.ميم خوندم البته با توجه به شرايط نبايد خوشم ميومد اما اومد! به نظر من اين جور مطالب توي دنياي وبلاگ جاشون خاليه .
به هر حال ، حال کردم در تداوم عمل الف ميم يه بيماري ديگه که به گمانم خيلي جدي تره رو معرفي کنم !
eHIV
همه چيز از يک وبلاگ ساده شروع مي شه ! نويسنده که معمولا اسمي مستعار ( مثلا شاعري در انزوا يا آهويي در طويله خران و... ) رو براي نوشتن انتخاب کرده يا با اسم کوچيک ( مثلا مسعود و... ) مي نويسه ، شروع مي کنه به پراکنش محتويات ذهنش و به همه ليست مسنجر و دوست هاي حضوري والکترونيکيش توصيه مي کنه که «يه سر وبلاگ منم بزن !!!! » . کم کم کار رونق مي گيره و پاي هر مطلب مجموعه اي به شکل زير مي بينين : { خيلي قشنگ بود عزيزم ... – کرم خاکي بينوا -  ، بابا من نمي دونستم که تو اينقدر احساسي مي نويسي حتما ادامه بده ! يه سري هم به ما بزن - پسري که شاعر نشد - ، نوشته هايت را قطره قطره گريستم ، چونانکه بر سر قبر پدر دخترکي ... - پير معرکه گير - ،  ... جون خيلي عالي بود عزيزم تو واقعا بي نظيري راستي اين آيدي منه xxx@yaboo.com اگه خواستي آف بذار ، تو واقعا زيبا مي نويسي – ژان وارژان داري ؟ (1)-
بله مجموعه بالا که به همين بي مزگيه پر مي شه از ...(اين مجموعه از يک ديدگاه با {} برابراست  ) .(2) اما بعد از مدتي يک آدم بيمار يا سالم مياد وکنار  99 تا کامنت از نوع بالا يک کامنت مي ذاره مثل اين : « ببخشين اما "مسخ" مال هدايت نيست مال کافکاست  » يا « تو که شوهر مي خواستي چرا به خودم نگفتي ؟ اومدي رو اينترنت بي ناموسي راه انداختي... »
روزاي اولي که وبلاگ خون شده بودم کمتر مي شد وسط ريز و رو کردن پست ها و کامنت هاي يک وبلاگ به اين جمله ها بر نخورم : « اينجا کاملا شخصيه و من هر چي دلم بخواد مي نويسم...  » ، « به تو چه که من مي خوام خودکشي کنم ؟!! » ، « من وبلاگ مي نويسم حتي اگه يه خواننده هم نداشته باشه ... »  ، « تو اگه جرئت داري اسم و آدرستو بده تا ... »  از نگاه  من بي تجربه اين جملات بسيار بسيار به حق و قابل دفاع بود اما کمي جلوتر که رفتم فهميدم همه اين ها يک « خفه شو »ي ساده است که وقتي آدم توي منطق کم مياره به عنوان « ختم کلوم » جاري مي کنه .
اين نوع برخورد منحصر به دنياي وب نيست اما به علت عدم نياز به ارتباط فيزيکي و استفاده از  اسامي مستعار در اين عالم همه گير تر است . گمانم شباهت اين بيماري به HIV اين باشد که سيستم دفاعي بلاگر را نسبت به حمله هاي جدي بسيار ضعيف مي کند و بلاگر با اولين برخورد جدي خواهد مرد !
روده درازي کردم ، اما باور کنيد قضيه جديه ، به عقيده من اين بيماري، يه جور جهل مرکبه و  عملا باعث تنهاتر شدن آدمايي ميشه که وبلاگ مي نويسن تا تنها نباشن يا دوستان بيشتري داشته باشند ! (3)

توضیحات :

1 ) ژان وارژان داري ؟ : لطيفه ايست که به دليل بي تربيتي بودن ذکر نشده !

(2 ) از نشانه هاي بيمار بودن کامنت گذار نگذاشتن اسم و مشخصات در فرم  کامنت است .

(3 ) به علت پرهيز از کل کل از ذکر نام ها خودداري کرده ام و تمامي نام ها ابداعي است .

( 4 ) اصل متن بیماری شناسی در وبلاگستان پارسی. را بخوانید .

ایییی اچ آی وی که گفتی ... ؟ ( 13 )

خارج از دستور

روزها گر رفت ... !

مسعود اردكاني

روزها گر رفت ... ! 

امروز روز يکسالگي چراگاه ِ . اگه دنبال علت نوشتن اين مطلب مي گردين همون جمله اول کل حرف رو زده ! و از اينجا به بعد چرت و پرت هايي که حول همون محور براي خالي نبودن عريضه نوشتيم . ( تف داديم ! )
راه و رسم اين دنيا ( دنياي وبلاگ ) اينه که معمولا" هر وبلاگي تولد خودش رو به خودش تبريک ميگه تا شايد ديگران هم ... .  ما هم به تابعيت همين رسم عمل کرديم ، توي اين يکسال خيلي کارا کرديم و خيلي کارا هم نکرديم  ، مثلا چه کاري نکرديم ؟؟ مثلا اگه کل سابقه اين 40 تا مطلب رو بگردين يه مطلب سياسي پيدا نمي کنين ! البته همه آدماي اينجا موضع خودشون رو دارن ، اما از اينکه به تبع جريان هاي مرسوم جامعه که همه رو سياستمدار کرده ما هم جو گير بشيم و ... توي چراگاه خبري نيست . 
هرچند اين راه و رسم شايد خيلي از ويزيتور هاي بالقوه ما رو پرونده ( پرانده ) باشه اما به هر حال ما کاري رو مي کنيم که ارزشش رو داشته باشه ! و الا کيه که نتونه چهار تا فحش به رجال سياسي امروز و ديروز اين مملکت بده ؟
بگذريم ، اما اگه با انصاف باشيم بايد از خيلي ها هم تشکر کنيم مثلا آرش عليزاده عزيز که اولين کسي بود که ما رو لينک کرد يا قبل از آرش ، خانم « عاقلانه! » بود که چراگاه رو خوند و  با حوصله ( چيزي که اين روزا هيچ کس نداره ! ) ما رو راهنمايي کرد ( اگرچه هنوز لينکمون نکرده ) . اولين مطلب چراگاه " روبان قرمز " بود که پارسال توي همين روز منتشر شد ، اولين نويسنده چراگاه - کسي که حرف دلش را نگفت - من بودم !
اما توي اين يکسال دوستايي پيدا کرديم که اگرچه نديدمشون اما با يک زبون ديگه با همه شون ارتباط دارم ، پس زبان همدلي خود ديگر است ، همدلي از همزباني خوش تر است !
اما چيزي که جزء اهداف اوليه چراگاه بوده اما هنوز چندان محقق نشده همون « چرا » ست ، همين که يک جايي براي گير دادن يا نقد مطلب باز باشه و هر کسي نظر و موضع خودش رو بگه ... اگر چه اين فضاي باز هست اما به اقتضاي شرايط وبلاگ هنوز به اون ديالوگ مطلوب نرسيديم .
نمي دونم اين جندمين باري هست که به ما سر مي زنين ، اما اگر اولين باره يا حتي آخرين بار از همراهي شما ممنونم ، همين .

توضیحات :همین جا از جعفر ، امین ، مجتبا ، بیژن و احسان هم تشکر می کنم .
کادو بدین ( 4 )

شعر

دانشکده

مسعود اردكاني

مي شوم از چنگ تو آزاد اي دانشکده
از تـو بـس نالانم و ناشاد اي دانشکده
صبحها ، هر روز خواب آلوده سويت مي دوم
از ره دور تــو صـد فريـاد  اي دانشکده
انتظامات دم در بـا دوچشم هرزه گرد
مصلحانت آخر ِ افساد  اي دانشکده
عالمانت بي عمل در پشت کوهي از کتاب
واعـظان با دعـوي ارشـاد  اي دانشکـده
کادر مالي و اداري ، سيستم آموزشي
صدر تا ذيلت همه جلاد  اي دانشکـده
از تو بيزارم همينطور از خودم از بچه ها
از کتاب و دفتـر و استـاد  اي دانشکـده
علم و ثروت ، عشق ونفرت ، زشت وزبيا ، خوب وبد
گشته اي تو جامع الاضداد  اي دانشکده
فکـر نمره ، فکـر دختر* ، فکـر پول شهريه
داده علم و فضل را بر باد  اي دانشکده
پنج سال از عمر ،کلي پول ، کلي درد سر
غير اين کاغذ چه دستم داد  اي دانشکده؟
مي شد آري جور ديگر بگذرد اين چند سال
اي که لـعنـت بر نظامـت بـاد  اي دانشکـده
ازدحام بـره ها سـويت روان از هـر طـرف
صيـدهايي در پـي صيـاد  اي دانشکـده
چنـد حرف مفت در نام تو گنجانيـده انـد
دانش و اسلامي و آزاد  اي دانشکـده
مي روم من سوي سربازي ولي اف برتو باد
مي روم من هـر چـه باداباد  اي دانشکـده
مي روم با بغض پر حجمـي درون حنجـره
که گرفـته فـرصـت فريـاد اي دانشکـده
خاطراتي از تو دارم تلخ شيرين ، خوب وبد
يادگـاري از تـو مـانـده يـاد  اي دانشکـده

توضیحات :* خانم های گرامی میتونن برای همذات پنداری بیشتر ، به جای کلمه " دختر " از کلمه شوهر استفاده کنند .
تو دیگه چی میگی ؟!!؟ ( 7 )

شعر

خیال گمشده

مسعود اردكاني

بـاران بـزن دوبـاره تـو شـلاق بـر تـنـم
اين گريه شور و حال بهار است يا منم
بـا چشـمـهاي خيـره به آنسوي پنجره
با يک خيال گمشده هي حرف مي زنم
آه اي خيـال ِ رفتـه تـو در رقـص آمدي ؟
يـا من ميـان چرخش تن تن تتـن تنـم ؟
بـاران ببـار بر تـن شعـرم که من هنـوز
بعـد از هـزار فـصـل شکفتن سـترونم
***
در کوچه هاي مه زده و ماتِ خاطرات
دنـبـال واقـعـيت تـصـويـر يـک زنـم
گرماي دست اوست به روي دو چشم من
سرماي لـخـت آهـن بـر روي گـردنـم
***
اين بهترين گزينۀ پايان عشق بود !
حتي رضا نداد دل تو به کشتنم ،
من زنده ، سرد ، خسته در اعماق بي کسي
دارم براي خاطره ها قـبـر مي کـنم
تو زنده ، سرد ، خسته ، به اين دلخوشي که من
هـر ثـانـيـه در آرزوي جـان سپـردنـم
***
دوري تـمـام ِ فـايـدۀ ايـن غرور بود ،
حالا دوباره تو تويي ! و باز من منم !

توضیحات :
بی زحمت نظر بدین ( 13 )

نوعي نگاه

حال و روز

مسعود اردكاني

این روزای دم عید اگه به قیافه آدما نگاه کنی ، اگه بتونی حرف دلشون رو بشنوی چیزای خیلی جالبی دستگیرت میشه ! حال و روز بعضی از آدما داره میگه :

امروز روز شادی و امسال سال گل  *** نیکوست حال ما و نکو باد حال گل
اما اون یکی میگه :
 رنگ سال گذشته را دارد همۀ لحظه های امسالم
سیصدو شسصت و پنج حسرت را همچنان می کشم به دنبالم
یا :
خوش آمد گل وزان خوشتر نباشد *** که در دستت به جز ساغر نباشد
یا :
امسال نیز یکسره سهم شما بهار *** ما را درین زمانه چه کاریست با بهار ؟
گلهای بی شمیم به وجدم نمی کشند *** رقصی دراین میانه بماناد تا بهار
ببخشید که دارم چرت و پرت می گم اما حتما شماهم می دونین که حال و روز واقعی مردم اون چیزی که از رسانه ها پخش می شه نیست !! فقط خواستم یاد آوری کنم ...
اما بعد اگه کسی هست باید براش کارت تبریک می فرستادم ولی قصور کردم بیزحمت « اینجا »کلیک کنه .
این خزعبلات آدمیه که مجبورش کردن این روز آخری تا ساعت 19:00 اضافه کار بمونه ! اضافه کار بدون اینکه کاری داشته باشی !!!
با آرزوی سالی خوش برای  همه
 

توضیحات :
روزگارم بد نیست ! ( 3 )

شعر

ايمان نياوريم !

مسعود اردكاني

ايمان نياوريم ! 

باران ،نسيم ،گل ،همه يعني بهار هست !
يعني شکوفه هست اگر رنج خار هست .

آواز بـي دريـغ قـنـاري در ايـن قـفـس
يعني اميد پر زدن از اين حصار هست

مـا را به پـوچي ابـدي مي دهد نويـد
يأسي که در اهالي اين روزگار هست

در هاي آسـمـان همـه بـازنـد ، بشـنويد !
آري دوباره بانگ « انا الحق » و دار هست

بـن بسـت هـاي فلسـفه باور نمي کننـد
بـا بـال شـعر ايـن همـه راه فرار هسـت

« ايمان نياوريم به آغاز فصـل سـرد »*
تا در جهان جوانه اي از انتظار هست .

توضیحات :* مصرع اول بيت آخر را با تغيير از «بياوريم» به «نياوريم» از يکي از اشعار فروغ فرخزاد که در مجموعه اي با همين نام منتشر شده وام گرفته ام .
** بر سر آنم که گر ز دست برآيد تا پايان فروردين ماه چراگاه را با مطالبي بهاري يا همان بهاريه ها به روز کنم ، به لطف خدا و همت دوستان .
آري دوباره بانگ « انا الحق »و ... ( 6 )

خارج از دستور

آن یکی خَر داشت ...

مسعود اردكاني

آن یکی خر داشت پالانش نبود
یافت پالان دزد خر را رد ربود
داشت کوزه آب می نامد بدست
آب را چون یافت خود کوزه شکست
سلام !
راستش هیچ وقت فکر نمی کردم به این روز بیافتم یعنی اینکه الان روی کامپیوتر خونه یه مطلب از مجتبی دارم ، تو میل باکس یه شعر از امین ، یه داستان منتظر تایپ از جعفر و ... اما !
اما اصلا نمی تونم پای سیستم بشینم یعنی یا وقت نمی کنم یا اگه وقت کنم حال نمی کنم  ... به هر حال جهت خالی نبودن عریضه چند خطی نوشتم .
از همه کسانی که علاجی برای بیماری من سراغ دارن عاجزانه خواهشمندم برای شفای من دعا کنن
یاحق

توضیحات :
نسخه شما ( 8 )

شعر

رهایی

مسعود اردكاني

ای کاش می شد از غم بودن رها شوم
از درد های مـمـتـد ایـن تـن  رهـا  شوم
با شعـر ،  با خـیال دمی همسفر شـوم
از جـنـگهـای زور و زر و زن ، رهـا شوم
شـایـد یکـی  دو بـیـت کـه بالا بیـاورم
از حـسـرت دوباره  سـرودن رها شوم
شایـد دمی به خواب رود این الاغ پیـر
تا من هم از کشاکش سودن رها شوم
از گـردش زمـانـه  سـرم گیـج می رود
ای کـاش مثـل سنگ فلاخن رها شوم
آسـیـمه سر به سوی حصارت بیایم و،
هـمـراه با طـنـیـن شـکستـن رها شوم
تـا تـو کنـار پنجره تـان هـی نــِایستی
تـا من ز رنج بی تو نشسـتن رها شوم
تـا بـا یکی دو جـمله کوتـاه و مختصـر
از تو رها شوم من و ، از من رها شوم
از این رهـا شدن که هـمه فکر من شده
از فکـر، از عـلاقـه، نوشتـن، رها شوم
این کاغذ سفید کمی خط خطی که شد
از ایـن ردیـف  و قافـیـهء ان رهـا شـوم

توضیحات :چون این شعر تازه ست ممکنه اشکلات زیادی داشته باشه ! شما بی زحمت گوشزد کنین ! مرسی .
    گزيده نظرات شما  
جعفر  
امیدوارم این چند خط به حساب علاقه ام به شعرهای قبلی مسعود وتعارفات روزمره گذاشته نشه!!! bijanاون بالا نوشته:(( شعربدی نیست ...))فکر می کنم این جمله یه مقدار بی رحمانه! است. ازنظر فرم بعیدمیدونم اشکالی برش واردباشه!خوش اومدن از محتوا هم که بستگی داره به این ((دل وامونده!!)).درکل به نظرمن معیار برای سنجش کیفیت یک اثر(فرهنگی!ادبی!هنری!و...)مقدار چسبشه!!_یعنی اینکه بهت می چسبه یا نه؟! (البته این قضیه نبایدچشم آدم رو به برای دیدن معایب کار کورکنه!)_ منظورم اینه که وقتی می بینی یکی حرف دل تو رو می زنه همچین خوشت میآد!واگه دستت بهش می رسه ویه مقدار مبادی آداب باشی باید بهش بگی دستت دردنکنه!بدنیست یه یادی هم بکنیم از این بیت ((محمدعلی بهمنی))که می گه: غمی که درسخنت داری همان غم است که من دارم همان غمی که به تفسیرش به هر بهانه سخن دارم درضمن درموردعنوان این شعرهم یه گریزدیگه بزنیم بازم به(( بهمنی)): _البته به طور خلاصه و فقط در راستای پیشبرد هدف!!_ (شاعرمبارکت باد... ...یامرگ یا< رهایی>) ببخشید! زیاد حرف زدم!!!
     
 
احسان  
نسبت به بقیه شعر هایی که ازت خوندم خیلی ضعیف تر شاید به خاطر استفاده از کلمات قدیمی در بعضی از ابیات ودر عین حال ارایه بعضی تصاویر جدید امروزی در دیگر ابیات به طور همزمان در شعر بلاخره یا رومی روم یا زنگی زنگ بیت سوم وچهارم یا بیت پنجم و هفتم از لحاظ زبانی اصلا به هم نزدیک نیستند حتی زبان دو مصرع بیت پنجم با هم فرق می کند
     
 
مسعود  
بالاخره یکی پیدا شد و باب نقد ر وباز کرد ! اونم احسان همیشه غایب ، اما بی زحمت بگو : 

1 - کجای زبان بیت پنجم قدیمیه و کجاش جدید ؟ 

2 - استفاده این کلمات قدیمی رو من در اشعار کسانی مثل بهمنی و قیصر هم دیدم ! می شه بگین فرق اونا چیه ؟

3 - حتما" جواب این کامنت رو بذار تا روالی رو که هدف چراگاه بوده و خودت شروعش کردی ادامه بدیم .

 دمت گرم و سرت خوش باد ...
    پست الکترونیک   وب سایت
 
احسان  
1_از گردش زمانه سرم گیج میرود یک تصویر جدید ولی مثل سنگ فلاخن رها شدن زبان قدیمی 2_فرق شعر شما با اقای بهمنی و... اینه که اونا تونستند کلمات قدیمی بدون اینکه تو ذوق بزنه بیارن ولی شما نتونستی 3_این هم جواب کامنت 4_لینک ما رو هم بذار تو لینکدونیت
      وب سایت
 
مسعود  
احسان جان دستت درد نکنه ولی : 1 - " با سنگ اگر نه سنگ فلاخن مخالفم " این مال کاظمی ِ به نظرت قدیمی یا جدید ! البته نگو که چون کاظمی شاعر این بیت بوده ایرادی بهش وارد نیست ! البته من خودم رو با امثال بهمنی سنگ نمی کنم اما برای من جالبه که گیر کار رو در بیارم، قبول دارم که " ای کاش مثلسنگ فلاخن رها شوم " به زبان محاوره نیست اما تقریبا" توی هیچ شعری از زبان محاوره استفاده نکردم . اگه بخوام قضیه رو بشکافم باید بگم که در مصرع مذکور عبارت " ای کاش مثل " که کاملا به زبان امروزه ، فعل "رها شوم" هم قدیمی نیست !!! ولی آنرا هم مگر با " ول شوم!" عوض کنیم . می مونه کلمه " فلاخن " که مترادف قلاب سنگه حالا من یه مصرع دارم که مشکلش فلاخنه و کاظمی هم ... نظر تو چیه ؟ «راستی از جمیلی خبری داری ؟ فکر کنم بد نیست بحث از حالت دوطرفه خارج بشه و چند طرفه بشه »
    پست الکترونیک   وب سایت
 

آخی رها شدم ( 17 )

نوعي نگاه

جوجه آدم زشت (  به بهانه يک SMS  ( کوته پيام ) )

مسعود اردكاني

جوجه آدم زشت (  به بهانه يک SMS  ( کوته پيام ) ) 

doste aziz  1 rooz bishtar be payane paeiz namandeh , lotfan joojeh haie khode ra beshomarid !!... salar
راستش هيچوقت فکر نمي کردم به خاطر يه sms ساده شروع کنم به نوشتن اما متن اين يکي بدجوري عرفانيه ! به هر حال الان نوشتنم اومده و مي خوام براتون جوجه بشمارم .
پارسال شب يلدا وقتي رسيدم شرکت يه پيغام رو منشي بود که بعد از 12 بار گوش دادن ، طرف داشت مي گفت : " سلام مسعود جان ! من حسيني ام ، خواستم بگم بچه ها امشب ميآن اينجا ، مهدي ام هست ، دوست داشتي توام بيا ! "
حدود ساعت 11 رسيدم خونه دانشجويي سيد ، چند تا از بچه هام بودن امين ، مهدي ، حميد شکيبا و ... خلاصه ماکاروني دست پخت سيّد ، يه هندونه نيم بند و چار تا مشت تخمه خورديم ساعت 1 زديم بيرون ؛ دم در بودم که گوشي زنگ خورد :
" بفرمايين ... "
[ با ترديد ]" الو ... "
" بفرمايين خانم ... "
" آقا سينا  ؟؟ "
" تشريف ندارن خانم !"
[ متعجب و طلبکار]" يعني چي تشريف ندارن ؟؟؟ "
"يعني رفتن سفر گوشي شونم دست منه ! "
[ مثل کسي که دزد گرفته ]" رفتن سفر گوشي شونو نبردن ؟؟ "
[ بي حوصله ] " خارج از کشور رفتن ... اينه که "
[ نا اميد ]" براي هميشه گوشي شون دست شماست "
" نه خير ! عرض کردم چون رفتن سفر گوشي دست منه تا اگه کسي کار واجب داشت ... "
[ انگاري نمي خواس قطع کنه !] " آهان ! حالا کي بر مي گردن ؟"
" احتمالا تا يکي دو هفته ديگه ."
" خيلي ممنون ، کاري ندارين ؟"
" نه...  خواهش مي کنم ، خدا حافظ"
 و اما جوجه ها سينا پارسال اين موقع هند بود ( براي کار وتفريح ) امسال مالزيه ! ( براي تحصيل ) ، امين پارسال مجرد بود - يه آس وپاس مثل من - امسال متاهل شده ! ( هنوز شيرينی هم نداده ) مهدي پارسال متاهل بود اما 24 ساعت از خانمش فاصله داشت اما امسال کنارهمن ، سيد پارسال مهموني بچه مثبتي ميداد اما امسال داره به کوب مي خونه واسه فوق ، جعفر پارسال آخرين يلداي خدمتش بود امسال ... ، مجتبي پارسال خیلی بهتر بود !!
 بیژن رو سر شب دیدم گفتم "به به بیژن شب یلدا ..."
با اون لحن جدیش گفت " برای من و تو چه فرقی می کنه ؟؟ "
گفتم " آخه چرا ؟ پس ما چی بیژن ؟"
گفت "حرفشو نزن هر وقت موقعش بشه خودش میآد"
من پارسال این موقع یه مهندس با شخصیت بودم  توی دفتر کارم ... امسال یه سرباز ِ [حذف به علت عدم انطباق با موازین ] جدیدم ، بیکار و بیعار و ... .
نمی تونم همه جوجه هام رو بشمرم ( هیچ کس نمی تونه) اما مسئله اینجاست که من تخم گذار نیستم بنابراین مجبورم جوجه بزام ( زایمان کنم ) ! واین کارو سخت میکنه ! ... خوش به حال مرغ چون شکل آیرودینامیک تخمش بهش کمک زیادی می کنه اما من ...؟
آخرین جوجه ای که زاییدم همین سربازیه ؛ جوجه اردک زشت !

توضیحات :
کی گفته چراگاه جای چرت و پرت گفتن نیست ؟ ( 5 )

خارج از دستور

 بی نام و نشون

مسعود اردكاني

این چندمین باره که  از ریسمون پوسیده مهدی آویزون می شم و هنوز تو چاه نرفته با مغز می خورم کف چاه ؛ هر بار به یه بهوونه جدید الانم که دیگه یاد گرفته میگه عیال نذاشت و ... البته نمیدونم اگه خودم عیال دار و عیال وار بشم چه جوری میشم ؟؟!
خلاصه گفته باشم اگه من الان دارم چرند می نویسم وشما دارین چرند می خونین مربوط به بد قولی مهدی آقاست . ( با تشکر از سرکار علیِّه عیال )
حالا باید برم تو چیز میزای گذشته یه مطلب به درد بخور پیدا کنم اما چند تا موضوع بود که گفتنش شاید به درد بخوره :
1 - این کنار ( دست راست رو میگم ) یه نوار هست که بالاش نوشته حواشی و هر چند وقت یه بار به روز می شه  تا مطالب کوتاه واخبار سایت رو به اطلاع برسونه ! ( من بیشتر تو حاشیه ام )
2- لینک ارتباط با نویسندگان و درباره نویسندگان فعال شده ازش استفاده کنین .
3 - اگه قسمت درباره نویسندگان کامل نیست به علت تنبلی خودشونه !
4 - خوشحال می شیم افتخار بدین و مطالبتون رو برای انتشار به  چراگاه بفرستین .
5 - آقا عمار تو یکی از کامنت هاش ( نظراتش ) گفته بود : "  من هر چي فكر كردم ديدم اين عبارت ذهن هاي به چرا رفته خدا وكيلي به فحش شبيه تره! " راستش خوب بود که خدا وکیلی اش رو نمی نوشت اما من باید بگم که " هر كلام و عبارتي بايد در فضا و اتمسفر خودش معنا شود و مستقل يا خارج از آن فضا، طبعاً معناي ديگري پيدا مي‌كند." اگر توضیح بیشتر لازم بود به اینجا مراجعه  کنید تا سید مهدی شجاعی براتون توضیح بده !
شب و روز شما به خیر ،
خدا نگهدار !

توضیحات :
نظرات شما ( 4 )

خارج از دستور

بازسازی

مسعود اردكاني

بازسازی 

شیش هفت ماه پیش موقع راه انداختن چراگاه با خودم فکر میکردم که ... بگذریم ! اون موقع تصورات غلطی از دنیا وبلاگ داشتم که با توجه به شرایطی که بعد ها برام پیش اومد نتیجه جالبی در پی نداشت .
به هر حال اگه اون موقع افتتاح کار رو سخت ترین جاش می دونستم ، الان معتقدم تداوم یه کار از شروعش خیلی سخت تره !! حالا بعد از سه چهار شب بیدار نگه داشتن بیژن و چهار پنج هفته بدبختی برای پیدا کردن مجدد بروبچ دارم به بازسازی فکر می کنم  ، به اینکه دوباره دچار اون تصورات غلط نشم  اما باید بگم چیزی  که عوض نشده هدفه !! که تازه بزرگتر هم شده و اگر همتی باشه ...
 الانم چون چیز نوشتنم نمیآد  قسمتی از مقدمه اول چراگاه رو دوباره می نویسم :



وقتي بعد از يکي دو ماه يا حتي چند روز زحمت کشيدن کاري به ثمر مي شينه ، به نظر من کار اوني سخت تره که مي خواد روبان قرمز رو ببُره البته راه هاي ديگه اي هم هست مثلا کلنگ زدن يا پرده برداري از بناي يادبود ، يا زدن کليد برق يا ... .
اما اگه کار به جاي دنياي واقعي توي دنياي الکترونيکي باشه مثلا يه چيزي شبيه وبلاگ احتمالا فرستادن اولين مطلب ( POST ) مترادف با بريدن روبان و زدن کلنگ و ... ست ؛ حالا من مي خوام روبان رو ببرم !
راستش نه من نه بچه هاي ديگه وبلاگ خون و وبلاگ نويس حرفه اي نيستيم ، البته توي دنياي غير الکترونيکي دست به قلم داريم ؛ وقتي ديدم چار نفر آدم که حرفي براي گفتن دارن ، دارم . روي اينترنت هم مجال براي گفتن اون حرفا به شونزده نفر از جنس خودمون هست ، به سرم زد وبلاگ راه بندازم ؛ البته دو سه تا وبلاگ قابل طرح و درست حسابي که توي اين دو سه ماه اخير ديدم عزمم رو جزم کرد .
و البته چيزي که از روز اول توي ذهنم بوده طرح و نقد و بحث برخي از چراهاي توي ذهن من و شماست ، به همين خاطر به اينجا مي گن چراگاه . چراهاي شخصي واجتماعي ، با منطق يا بي منطق ، لازم نيست دنبال علامت سوال بگردين چون توي هر مطلبي يه چراي کلي وجود داره .
 خلاصه " چراگاه عرصه ايست براي ذهن هاي به چرا رفته و چراهاي به ذهن آمده " .
اگر حرف و حديثي راجع به ظاهر وباطن چراگاه دارين سراپا گوشيم .

توضیحات :
چطوره ؟ ( 2 )

داستان

ميهماني

مسعود اردكاني

يه هفته از ماه رمضون گذشته و من پيش از شروع ماه تصميم داشتم مطلبي به همين مناسبت بنويسم ؛ يه چيزايي تو اين مايه كه :
 ماه رمضان شد مي ميخانـه بـر افتاد
 عيش و طرب و باده بوقت سحر افتاد 
افـطـار بـمـي كـرد بـرم پـيـر خـرابـات
 گفتم كه تورا روزه به برگ و ثمر افتاد ....
 يا اينكه : 
اين دهان بستي دهاني باز شد 
كان خـورنده لقمـه هاي راز شد
 گر تو اين انبان ز نان خالي كني
 پـر ز گـوهـر هـاي اجـلالـي كني 
چند خوردي چرب‌و شيرين از طعام 
امتـحـان كـن چنـد روزي در صـيـام 

به هر حال حسب حالي ننوشيم و شد ايامي چند تا اينكه امير حسين يه كامنت برام گذاشت كه همون رو به جاي چيزايي كه مي خواستم بنويسم در ادامه آوردم 

صد بار اگر توبه شكستش باز آ...

"اين داستان كمي واقعي است"‍

بهش نگاه مي كنم. خدا اين كيه؟ عجب قيافه مهيب و زشتي داره.

بهم ميگن ميشناسيش؟

هر چي دقت ميكنم نمي تونم كسي با اين قيافه رو تو ذهنم بيارم. حتي اگه يكبار ديده بودمش حتماً تو ذهنم مي موند.

گفتم نميشناسمش.

گفتن عيب نداره. كمكت مي كنيم تا بشناسيش.اين قيافش قبلاً اينطوري نبوده .

تصويرش را واضح كردن.

اِ...اِ...اِ...خودمم.

ميخوام داد بزنم فرياد بزنم كه اين منم ؟

نميتونم.

اونا خودشون ميگن آره اين تصوير قيافه كمي واقعي توست. تازه خيلي بهت حال داديم قيافه مسخ شده ات رو نشونت نداديم.

تو ذهنت تصور كن سگي يا خوكي يا...

قدرت حرف زدن ندارم.هر چي جون دارم جمع مي كنم ميگم "خداكمكم كن"

از خواب مي پرم . عرق سردي رو تنم نشسته . مادر اومد بالي سرم . از صداي فرياد بلند شده. هنوز نمي تونستم خوب صحبت كنم.

بلند شدم . رفتم بيرون. باد خنك سحر به صورتم خورد . كيفور شدم. توي حياط يك دوري زدم. آسمون رو نگاه كردم. چقدر زيبا بود. وضو گرفتم. همونجا دو ركعت نماز خوندم .

صداي دلنشين اذان از مسجد محله مي آمد. ته قلبم آروم شده بود . ياد اين شعر افتادم كه ميگه: صد بار اگر توبه شكستي باز آ . استغفرالله ربي و اتوب اليه.

فردا ماه رمضون شروع مي شه . اصلاً مي دوني رمضان يعني چه ؟

رمضان در معناي لغوي يعني گداختن و مذاب شدن .

يعني گداخته شدن و دگرگون شدن انسانها در زير آفتاب سخت و سوزان مخالفت با هواهاي نفساني . يعني تحمل عطش نفس اماره .

بايد از اين ماه استفاده كرد. بايد بهره برد .

چرا مي گن ماه ميهماني خدا؟خوب چون ابزار و محيط آماده مي شه تا تو بتوني رشد و كمال پيدا كني . بري به سمت بالا .

كدوم ميزباني ميتونه اينطور از كسي پذيرايي كنه كه آدم رو از لحاظ روحي رشد وتكامل بده .

به گفته پيامبر اكرم :"درهاي آسمان در نخستين شب ماه رمضان گشوده مي شود و تا آخرين شب اين ماه بسته نميشود"

بياييم از اين فرصت استفاده كنيم وصورت وسيرت خودمونو قابل تحمل تر كنيم .

مي تونيم . به خدا اگه بخواهيم مي تونيم . كار سختيه . اما چون الان همه چي مهياست اگه استفاده نكنيم ضرر مي كنيم .ديگه هيچ بهانه اي هم قابل قبول نيست .

 

 

 

 

اللهم الجعل عواقب امورنا خيراً.

التماس دعا

توضیحات :شعر اول از امام خميني
شعر دوم از مولانا
پس اين ميزبان كجاست !؟ ( 6 )

شعر

امروز جمعه نيسـت ...!

مسعود اردكاني

امروز جمعه نيسـت ...! 

چه روز و شب ، چشم و دل به راه آمدنش باشي
و چه در اعماق وجودت آمدنش را و بودنش را انکار کني
او خواهد آمد

شـعـري نـمي سـرايـم ،  الا بـراي تـو
چيزي نمي نـويـسـم ، جـز بـا ولاي تـو
خوابيده ايم ما و کسي نيست بشـنود
ذکر نـمازهـاي شـب و گـريـه هـاي تـو
آقـا درسـت نيـسـت بـگويـم ولـي چـرا
با اين سپاه خفـتـه و دل مـرده واي تـو
ما نان خشک هم به يتيمان نمي دهيم
تا گنـج هـاي خويـش بـريـزيـم پـاي تـو
خون مي کنيم در دل تو روز و شب ولي
بي بـهـره نيسـتيـم ز فيـض دعـاي تـو
چون جمعه مي شود همه ياد تو ميکنيم
آواره مي شـويـم به سـوي سـراي تو
امروز جمعه نيسـت و ياد تـو کـرده ام!
اين هم نشـان روشـني از اعتنـاي تو
روزي مي آيي و دم از اسلام مي زني
انـکـار مي شــويـد تـو  و  ادعــاي تــو
مي آيي عاقـبت و عـليـرغم مـنـکـران
پر مي شود جهان ز سروش صداي تو
روزي اگـر کـه لايـق ديـدار تــو شـــوم
شـعـري نـمي سـرايـم ، الا بـراي تـو

توضیحات :
    گزيده نظرات شما  
امیر حسین  
اياك نعبد گل پنهان نازنين                

دارم زدست مي روم اياك نستعين

دارم زدست مي روم از دست دوريت

پلكي بزن عنايتي درد مراببين

من قبله را به سمت تو تغيير مي دهم

پيدا كنم نشاني اگر از تو در زمين

تنها اميد من به تو و شانه هاي توست

اي عشق اولين من و عشق آخرين

اين كوچه باغ منتظر عطر بوي توست

اياك نعبد و گلم اياك نستعين
     
 

او خواهد آمد ( 4 )

خارج از دستور

پاي لنگي و درنگي ز شما دورم داشت

مسعود اردكاني

پاي لنگي و درنگي ز شما دورم داشت 

ساعت حدود 2 بعد از ظهر بود ؛ امروز يه ساعت زود تر از سر خدمت بر مي گشتم ، آفتاب گرم شهريور ، کوچه هاي خلوت و خستگي مسير سر خيابون تا در خونه رو طولاني تر کرده بود ، به خونه رسيدم دو پله اول رو که رد کردم يه پاکت توجه ام رو جلب کرد ؛ 
گيرنده : ......... آقاي مسعود ... ، فرستنده : ..... اميرحسين سالار .
 قبل از هر کاري در پاکت رو باز کردم ، يه کارت پستال براي تبريک نيمه شعبان به همراه يه CD که فيلم هاي روز تقسيم توي کوهک روش ضبط شده بود قبلا هم اولين کسي که به من زنگ زده بود و معمولا به هر مناسبتي يه sms مي فرستاد ، همين امير بود . تا گرم شدن غذا وقت داشتم چند دقيقه از فيلم رو ببينم ؛ يادگاري از دوراني که دلت مي خواد هيچ وقت نياد ولي وقتي مياد دوست داري اصلا تموم نشه ! 
امروز يک ماه و چند روز از ترخيص 1384/5/26 مي گذره ؛ اون روز وقتي خداحافظي و بدرقه بچه ها به آخر رسيد هنوز بغض جدايي توي گلوي همه گير کرده بود ؛ به هر داشتيم بر مي گشتيم . 
فکر مي کردم به محض رسيدن به خونه يه سري به چراگاه مي زنم که توي اين دو ماه به علت بدقولي و بي خيالي برخي از دوستان روي زمين مونده بود گفتم برمي گردم و با دو سه تا داستان و شعر و مطلب شروع مي کنم اما الان يه ماه گذشته واصلا سراغ نوشتن نرفتم ، خلاصه اينکه اين مطلب رو براي قدرداني از با مرام ترين همخدمتي بعد از خدمت " مهندس امير حسين سالار بچه سمنان و براي شکستن سکوت يکماهه بعد از ترخيص مي نويسم

توضیحات :
نظرات   شما ( 1 )

نوعي نگاه

پُست ِ پُشتِ پا

مسعود اردكاني

پُست ِ پُشتِ پا 

تا دو سه روز پيش فکر مي کردم اين هفته مثل عقده اي هاي وبلاگ نديده توي يه روز 4 - 5 پست مي ذارم هر کدوم 60 خط ؛ تا اين دو ماه غيبت رو پيشاپيش جبران کنم اما روال معمول زندگاني محاسبات غلط از آب در اومد و بدتر از همه اينکه الان که 01:25 دقيقه بامداد پنجشنبه ست دارم زور مي زنم تا به واسطه اين چهار خط پرت و پلا حرفايي که مي خواستم بزنم و نشد رو جمع وجور کنم تا هم يه چيزي نوشته باشم هم برخي مسائل رو توضيح بدم :
با تشکر از آمادگي جنابعالي جهت پيوستن به نيروهاي مسلح جمهوري اسلامي ايران بدينوسيله محل خدمت شما به شرح ذيل اعلام مي گردد : 
محل خدمت :                 نيروي دريايي ارتش جمهوري اسلامي ايران 
يگان آمورشي :             مرکز آموزش نيروي دريايي کوهک 
تاريخ شروع آموزش :   03/04/1384 ساعت هشت صبح 
آدرس :                     تهران - تهران - رسالت - مرکز آموزش نيروي دريايي کوهک
  خب تا اينجا يکي از مطالبي رو که مي خواستم بگم گفتم حالا فهميدين چرا قصد داشتم مثه عقده اي هاي وبلاگ نديده ... کنم . مطلب ديگه اي که قصد نوشتنش رو داشتم " تحليل سياسي 2 " ( تاکسي ) بود 


که اين بار قرار بود با محوريت توسعه و مدرنيسم بر محور " مدرن تاکينگ " به طرح مطالب پرداخته بشه - مخصوصاً آهنگ زيباي if you want - you can win . و اينکه آدم چقدر بايد روشن فکر و اصلاااااااااااااح طلب باشه که حتي شعارهاش هم از " مدرن تاکينگ " اقتباس بشه و از همه مهم تر اينکه اگر اين گروه مدرن نيايد - زبانم لال - و ما را از قهقراي تحجر نجات ندهد خواهيم ديد که : 
" آن مرد آمد " و اينبار به جاي اسب " آن مرد با کلت آمد " چون درسمان به " ص " نرسيده حرفي از خلاصي نمي زنم . و باز خواهيم ديد خيابانهايي را که با برزنت دو لايه و ضد آب پرده کشي شده و ما و شما را از ديدن نيمه دوم و زيباي خلقت خداوند محروم مي کند . و بعدش خواهيم شنيد که به قول آقاي چيز که خيلي هم در اقتصاد وارد است : " يک جوان در يک مجلس عروسي بر اثر شنيدن يک صداهايي دچار يک سري تحجرات خيط شده و با يک کلت به سمت يک داماد يک گلوله ول کرده و يک مقدار خون در آنجا ريخته شده و آن داماد هم مرده !!! 
و وا اسفا که ما ديگر داماد نخواهيم داشت چرا که هيچ کس حاضر به چنين ريسک بزرگي نيست ؛ وبه قول بزرگي زن گرفتن مستحب است و حفظ سلامت واجب.
 و تازه بعد از آنکه آن آقاي ... برسر کار بيايد اينترنت اين آخرين حربه فعالان فرهنگي تعطيل خواهد شد ؛ يعني خودش مي رود و دوشاخ اينترنت را از پريز جدا مي کند و براي ختم کامل قائله آنرا جلوي سگ مي اندازد !!!! . - و قص علي هذا - . 
و بعد از پياده شدن از تاکسي ، و عبور از قسمت مردانه پياده رو و رسيدن به خونه مي خواستم توضيح بدم که بين زندگي دنيوي و سربازي نسبت هايي وجود داره که الان حوصله توضيح دادنش رو ندارم اما به بعضي هاش اشاره مي کنم : 
" ... آدم به محض ورود به حيات دنيوي مجبور به پوشيدن لباس جسم است و تا آخر اين دوره هم بايد با همين لباس سر کند درست مثل سربازي که وقتي وارد دوره آموزشي شدي بايد يه دست لباس کار ...بپوشي و با همان تا پايان دوران آموزش سرکني ... " 
" ... پيش از پوشيدن اين لباس خواه لباس سربازي باشد خواه لباس جسم انسان آزاد است اما بعد از پوشيدنش ... ؟!! " 
" ... بعضي ها که احتمالاً بچه مايه دار ، آقا زاده و يا ... هستند از پوشيدن اين لباس و آمدن به اين دنيا معاف مي شوند و خوشا به حالشان اما ديگراني که بواسطه بد شانسي و يا نازک بودن پارتي مجبور به پوشيدن اين لباس مي شوند ممکن است پس از دوران آموزش به لطايف الحيلي به شهر خود منتقل شده و تا آخر خدمت در کنار اقوام و خويشان خود مستقر گردند و تصور کنيد فردي در آمدن به اين دنيا از امريه نيويورک برخودار شود و ... ". 
چون رشته افکارم داره به هم مي پيچه ادامه نمي دم و مي رم سراغ مطلب بعدي که مي خواستم بنويسم : راستش وقتي به عکس حين آموزش جعفر نگاه کردم با خودم گفتم : " يعني من چه شکلي مي شم ؟؟" بعد ياد سافت سلف پرتره مرحوم" سالوادور دالي " افتادم که معناي کامل وارفتگي و آويزوني رو به تصوير کشيده ... . 


جمله آخر اين که گمان نکنم تا دو ماه ديگه چيزي به قلم من بخونين و از اين بابت براتون خيلي متاسفم چرا که قدر منو ندونستين و ... .

توضیحات :
ما که رفتيم ...! ( 4 )

داستان

تحليل سياسي

مسعود اردكاني

تحليل سياسي 

تق
" ... نه بابا اين يارو اگه عرضه داشت همون تيلويزيونو اداره مي کرد . با اون قيافه ش ... "
" ... اتفاقا بدم اداره نکرد اين همه فيلم خارجي که از صبح تا شب پخش مي کنن ، 7 - 8 تا شبکه و ... يادت رفته دوره مديريت ممد آقا ... "
تق
" ... کجا آقا ؟ "
" مستقيم ... تا همين ..."
" نه داداش من سر چارراه مي پيچم "
غيــــــــــج تق
" هوي ... يارو مگه در طويلتو مي بندي ... "
" ... بــــله آقا شما يه نگاه به اين بنزا بکن اگه اينارو  نمي خريد  عمراً که تا سال 1400 ماشين پليس همون پيکان قراضه ها بود ... "
" ... عزيز جان شما که با کمالاتي ديگه چرا ؟ من شنيدم اين يارو  ، بنزا ، رو خريد براي خودشو چند تا از اون گردن کلفت ها از مرز آورده تو ! حالا کي مي خواد
آقا رو دستگير کنه ؟ بعد که ديدن گندش در اومد زود ميرن از اين آژير ماژيرا روش سوار مي کنن ... "
" بلا نسبت شما مگه قاطره ؟! که پالونشو عوض کنن ... ما با همه بي سوادي مون مي فهميم که نمي شه ... "
" اي آقا حالا اين يه مثالش بود ... شما اينهمه دزدي و کشت و کشتارو چي مي گي؟ اصلاً همين پليسا که جريمه مي کنن ! اينهمه پول کجا مي ره ؟ "
" ... بله منم که عرض مي کنم ... "
" يه ذره اينور تر بشين اين بنده خدا رو هم سوار کنيم ... "
تق
" ... آقا دستتون درد نکنه ... "
تلق ،  فيششششش
" کفتر کاکل به سر ، هاي هاي ... "
"... آره خدايي عجب صدايي داره ... "
" منکه مي گم بايد همين رئيس بشه تا اين ريشيا رو از سر کار برداره ! ..."
" ببخشيد آقا جسارتاً اگه ممکنه ظبط رو خاموش کنين "
"... بيا شاهد از غيب رسيد ، همينان که نمي ذارن دو دقيقه حال کنيم ... از اولش هم اون شوراي چيز  ردش کرد ... بعدم که با بدبختي حکمشو باطل کردن
که بتونه بياد ... حالام که اين آقا و هم مسلکاش ..."
" منظورتون چيه آقا ؟ ! بنده که به شما جسارتي نکردم ... "
"... نه خير آقا نمي توني جسارت بکني !! ... مرد حسابي تو که به قيافه ت مي خوره دانشگاه ديده باشي ! حالا شدي مخالف رئيس دانشگاهها ؟ ... "
" چه ربطي داره آقا ؟! شما چرا همه چيزو مصادره به مطلوب مي کنين ؟؟"
"واسه ما لفظ قلم حرف مي زني ؟ ... مصادره اون کسي مي کنه  که حساباي بانکي سوئيسش رفته روي دوازده رقم ! ... "
"... بابا صلوات بفرستين ! "
"... آره ديگه با سلام صلوات خون ما رو ..."
"  مرسي آقا من همين کنارا پياده مي شم ... "
تق
توق
" آقا چرا هفتصد تومن ... من هر روز دارم ميام ..."
" نرخ خط بالا رفته ! برو سر خط شيکايت کن !! "
" اي تو مصبت ... "

توضیحات :با عرض پوزش اگر به بعضيا پرداخته نشد به علت پياده شدن از تاکسي بود نه اغراض سياسي
ان شاء ا... تاکسي بعدي
شما به کی رای ميدين ؟ ( 5 )

خارج از دستور

معرفي(2)

مسعود اردكاني

اسمم مسعود ِ ! در روز 15 شهريور 1361 متولد شدم ، الان که دارم به جهت وفاي به عهد اين مطلب رو مي نويسم طبق فرمول زير 23 = 1384 - 1361 حدوداً 23 سال دارم ( اگر چه خودم قبول ندارم ! ) .
مهرماه سال گذشته از مقطع کارشناسي نرم افزار در دانشگاه آزاد ... فارغ شدم و با احتساب امروز 14 روز ديگه بايد خودم رو به معاونت وظيفه عمومي معرفي کنم . 
از اين چرنديات که بگذريم حرف ديگه اي واسه گفتن ندارم ، الاّ اينکه گهگاه دست به قلم مي برم و به شکل کاملا آماتوري يه چيزايي مي نويسم ، حالام که بعضي چيزا رو اينجا مي نويسم ! 
متاسفانه بايد بگم از اون دسته آدمايي که هزار جور هنر دارن و همه آدماي معروف ( غير از خودشون ) رو مي شناسن و تمام کتابهاي مهم و روشنفکري رو خوندن و ... نيستم . 
الانم ديرم شده بايد برم .

توضیحات :
وارد نشويد! ( 1 )

خارج از دستور

خود اصلاحي ( Self Betterment )

مسعود اردكاني

" ... آدم ، اگه آدم باشه منتظر نمي شه تا يکي بزنن پس گردنش ، اونوقت سر عقل بياد ؛ خودش ، خودشو مي سازه ! ... " 
اين جمله و هزار تا ديگه از همين دست خزعبلات آخرين يادگاري هاش محسوب مي شن ! اگر چه هيچوقت ميخ آهنين آقا در سنگ ادراک ما فرو نرفت علتش هم اگه نگم همه ش ، نصفش مربوط به اين بود که خودش هم چندان اهل عمل نبود . نصف ديگه ش رو هم بذارين پاي ضعف ِ گيرايي ِ بنده ! 
اما اينکه چرا يه دفعه يادش افتادم بر مي گرده به همون جملهء اول ؛ حدود دوهفته ست که چراگاه راه افتاده و بايد بگم اگه بروبچه هاي خودمون رو بي خيال شيم روي هم 14 تا ويزيت هم نداشتيم . اين شد که به فکر چاره افتادم و به هر کسي که دستم رسيد گفتم اگه مي شه يه نگاه به چراگاه بنداز واشکالاتش رو بگو ! 
سينا مي گفت : " چرا خودتونو معرفي نکردين ؟ " .
گفتم : " کرديم ! " . 
گفت : " نه ! بايد درست و حسابي خودتون رو معرفي کنين ؛ بگين چند سالتونه ، چي خوندين ! کاراتون چيه ؟ و ... " 
گفتم : " ديگه ؟ " . 
گفت : " ديگه اينکه سايتت اصلا ( FUNNY ) فاني نيست ! " 
گفتم : " يعني چي ؟ جک بنويسم ؟ " . 
گفت : " نه اما مطالبت سنگينه ، اکثر وبلاگ خون ها دوست دارن چيزاي با حال بخونن ." راست مي گفت ! .
 بيژن بيشتر به فرم چراگاه گير داد ! و البته چون از اون دسته طراح هاييه که بيشتر به طرح اعتقاد داره ، تا رنگ ، در مورد رنگها هيچي نگفت اما به بعضي از بي تناسبي بودن هاي فرم ظاهري چراگاه اشاره کرد . 
يکي از دوستان جديد هم که جزء اولين بازديدکنندگان اينجا بود ، کلي زحمت کشيد تا به من فهموند " زرد اُکر " چه رنگيه و بالاخره بعد از چار پنج بار مکاتبه که از پررويي من و پر حوصلگي ايشون نشات مي گرفت ، رنگ آجر زمينه اين شد که مي بينين .
 اما اصل خود اصلاحي هنوز مونده يعني يه معرفي درست و حسابي و يه خروار مطالب Funny طلبتون ! احتمالا" براي خالي نمودن حاشيه هاي آجري سايت يک کادر به نام حواشي در حاشيه سمت چپ اضافه مي شه که توي اون فقط چيزاي باحال و ... قرار مي گيره ، راستي بازار سياست هم اين روزا داغه ، شايد به اينوري ها يا اونوري ها فحش داديم يا اصلا سر تا ته نظام رو تحريم کرد . 

" ويزيتور زياد بشه ! ژورناليست بازي هم در ميآريم ! ... " .

توضیحات :
اصلاحــاااااات مي کنيـــــــم ! ( 4 )

شعر

هر هفته يک غزل

مسعود اردكاني

هر هفته يک غزل 

اي خنده هاي تو شيرين تر از عسل
وي اشـتـيـاق تـو انـگـيـزه غـزل
جاريست مهر تو در جان عاشقان
حـادث تـر از ابد ، قـادم تـر از ازل
ورد زبان ماست گريان و بي شکيب
هر روز صبح و شب ، الغوث ، العجل
وقتي که ندبه ها ماندست بي جواب
يـعنـي نـمي خـري گـفتـار بـي عمل
گر نيست چشم ما شايان ديدنت
گـهگاه يـک نـظر بـنـما تـو لا اقـل
عمرم تمام شد در حسرت وصال
شـايـد بـبـيـنمـت با ديـدن اجـل
عهديسـت بين من با انتـظـار تو
تا ديدن شما هر هفته يک غزل

توضیحات :
    گزيده نظرات شما  
منتقد  
هیچ اشکال فنی نه تنها بر شعر وارد نیست بلکه از نظر فنی فوق العاده قوی است! اما یک چیر! و آن بافت غزل است. من خواننده را به درون نمی کشاند و ابن حاکی از تصویر سازی ضعیف شاعر است که پیامد آن تجسم نبخشیدن و به تبع آن بی روح بودن کالبد شعر است. لغات سرشار از معنایی که شاعر با آنها شعر را بمباران کرده می توانست در حجم کمتری اما با فضا سازی متناسب شعر را به اوج برساندوآن را به شعرواره نزدیکتر کند تا آنجا که ذهنواره ها خود به خود جاری شود. به متعهدین و متخصصین چشم امید بسی بیش تر است. سرت سبز و دلت خوش باد جاوید! شاعر.
    پست الکترونیک  
 

گفته های شما ( 3 )

نوعي نگاه

سوء تعبير

مسعود اردكاني

سوء تعبير 

هشت نه سالت بيشتر نيست ، درست همون سني که هر بچه اي بي خيال همه چيز و همه کس سر گرم بازي و جست خيزه ، همون حال و هواي گرم و عرق کرده بعد از گرگم به هوا ؛ اما انگار حال و هواي تو يه کمي فرق داره ؛ انگار موقع خاله بازي بيش از حد مامان يا بابا بودن رو جدي گرفتي ، انگار وقتي وسط حياط دخترا روبروي پسرا وايستادن و دارن کل کل مي کنن ؛ " ... پسرا شيرن مثه شمشيرن ... دخترا موشن مثه خرگوشن ... " ؛ دوست داري بري دست طرفت رو بگيري و با هم گوشه حياط زير سايه بشينين ... . آخه خيلي دوسش داري ... خيلي خيلي ... آره عاشقش شدي ؛ البته اگه درستون به " عين " رسيده باشه  .
 سيزده چارده ساله که مي شي هزار جور قصه براي زندگيت داري که توي همش اون نقش اوله ، به جاي ترانه Dj X گوش دادن شعر حافظ و مولوي مي خوني و ... . 
يه روز مي شنوي که پسر همسايه عاشق يه دختر دبيرستاني شده و با هم ميرن کافي شاپ ، کم کم مي بيني توي دنيا انگاري همه عاشقن ... ولي باز يه جاي کار مي لنگه اينا چيزايي درباره معشوق شون ( که ديگه اسمش مِترس و شاتسي شده ) مي گن که اصلا" توي مخت فرو نميره ، بعد کم کم حساب دستت مياد ... اونقدر سرت مياد تو حساب که وقتي ازت مي پرسن " تا حالا عاشق شدي ؟!! " ، بدون يه لحظه مکث و ترديد مي گي : " نه بابا به نظر من اين حرفا همش چرنده ..! مال تو شعر و اينجور چيزاس ... ".
                                                            xxx
 دو سه ساله که کتاباشو مي خونم ... از روزي که يه پاراگراف از نوشته هاش رو از سر اجبار توي نوبت دندون پزشکي خوندم بدجوري شيفته اش شدم ، افتادم دنبال کتاباش ، اما بعضي از کتابفروشي ها حتي اسمشو نشنيدن ، اونايي هم که شنيدن يه جوري چپ چپ نگاهت مي کنن که انگار ... ، بالاخره پيدا کردم هر چند فروشنده مي گفت : " اگه تو اين تيپ کار مي خواي چرا ... رو نمي بري ؟ " ؛ يکي يکي از زير سنگ کتاباشو پيدا کردم و به جاي خوندن جمله ها رو مي جويدم . 
انگار آقا رو فرستادن تا حرفاي نگفته و نگفتني مارو کتاب کنه ! . دو سه هفته پيش يکي از بچه ها سراغ کتاباشو مي گرفت يه جوري ازش تعريف مي کرد که توي دلم گفتم : " تو هم بله ؟!! " اما نه توي همين سه هفته هر چي آدم روشنفکر و تحصيل کرده ديدم همه شون درباره اون حرف مي زنن ، ديروز يکي از اون دو آتيشه ها که توي يه ماه اخير همه کتاباش رو خونده بود مي گفت : " تا حالا ازش چيزي خوندي ؟ " . گفتم : " نه از اين جور آدما خوشم نمياد ، يه پاراگراف از نوشته هاشو توي روزنامه خوندم حالم به هم خورد ... " .
                                                         xxx
 ... هنوز سال 76 نشده که 20 - 30 ميليون آدم با همديگه سر از تخم در بيارن ؛ اما تو توي خيالت دنبال آزادي مي گردي ، با خودت فکر مي کني اگه به جاي اينکه دو تا تمدن به جون هم بيفتن و همديگه رو تيکه تيکه کنن مي شد مثه آدم با هم بحث مي کردن و حرف حساب مي زدن چي مي شد ؟ ( کاري هم به هانتينگتون و ... نداري ) . 
بالاخره سال 76 شد دم دماي خرداد 20 ميليون آدم همه با هم آزادي خواه شدن و بيست پلاکارد گفتگو چسبيد به در و ديوار شهر . حالت بد شده تصميم گرفتي دور آزادي و گفتگو و ... رو خيط بکشي اصلا دموکراسي و انتخابات واين بساطا تحريم !! . نشستي گوشه اتاقت که در باز مي شه و بيست ميليون آدم که همه شون همه چيزو تحريم کردن ميان تو !! ... تصميم مي گيري بري بميري ! .
                                                        xxx
 خيلي فکر کردم راهش مرگه ، آره مردن خيلي چيزا رو عوض مي کنه ، هر طوري به قضيه نگاه مي کردم مي ديدم بايد بميرم ! کاشکي مي شد بخوابم صبح بلند شم ببينم مردم ... . نه به اين چيزا کار درست نمي شه راهش خودکشيه ! آره تنها راه باقي مونده . 
کشوي ميزو باز کردم و شيشه اي که از قبل تدارک ديده بودم بيرون آوردم ؛ يه جور سم ِ که در عرض يک دقيقه کارت رو مي سازه در شيشه رو باز کردم که اومد تو ، گفتم : " اينجا چيکار مي کني ؟ " گفت تصميم داره خودشو بکشه اومده تا از سم من به طور مشترک استفاده کنيم . ديشب باباش سيماي گيتارش رو با سيم چين قطع کرده بود دستش هم بدجوري زخم شده بود . سعي کردم منصرفش کنم ولي نشد . شيشه سم رو گذاشتم روي ميز ... الانم سرحال و قبراق دارم واسه 99 سالگي ام نقشه مي کشم .

توضیحات :
تصویر متن کار جعفره !
که ببیند مرا ، چنان که منم ؟ ( 1 )

نوعي نگاه

 روبان قرمز

مسعود اردكاني

 روبان قرمز 

وقتي بعد از يکي دو ماه يا حتي چند روز زحمت کشيدن کاري به ثمر مي شينه ، به نظر من کار اوني سخت تره که مي خواد روبان قرمز رو ببُره البته راه هاي ديگه اي هم هست مثلا کلنگ زدن يا پرده برداري از بناي يادبود ، يا زدن کليد برق يا ... . 
اما اگه کار به جاي دنياي واقعي توي دنياي الکترونيکي باشه مثلا يه چيزي شبيه وبلاگ احتمالا فرستادن اولين مطلب ( POST ) مترادف با بريدن روبان و زدن کلنگ و ... ست ؛ حالا من مي خوام روبان رو ببرم !
 راستش نه من نه بچه هاي ديگه وبلاگ خون و وبلاگ نويس حرفه اي نيستيم ، البته توي دنياي غير الکترونيکي دست به قلم داريم ؛ وقتي ديدم چار نفر آدم که حرفي براي گفتن دارن ، دارم . روي اينترنت هم مجال براي گفتن اون حرفا به شونزده نفر از جنس خودمون هست ، به سرم زد وبلاگ راه بندازم ؛ البته دو سه تا وبلاگ قابل طرح و درست حسابي که توي اين دو سه ماه اخير ديدم عزمم رو جزم کرد .
 و البته چيزي که از روز اول توي ذهنم بوده طرح و نقد و بحث برخي از چراهاي توي ذهن من و شماست ، به همين خاطر به اينجا مي گن چراگاه . چراهاي شخصي واجتماعي ، با منطق يا بي منطق ، لازم نيست دنبال علامت سوال بگردين چون توي هر مطلبي يه چراي کلي وجود داره .
 خلاصه " چراگاه عرصه ايست براي ذهن هاي به چرا رفته و چراهاي به ذهن آمده " . 
اگر حرف و حديثي راجع به ظاهر وباطن چراگاه دارين سراپا گوشيم .

توضیحات :
تصویر متن کار جعفره
چراغ اول رو روشن کنين ! ( 7 )

خارج از دستور

جعفر خارجي

مسعود اردكاني

جعفر خارجي 

28 سال پيش در چنين روزي جعفر بهروان از پايه گذاران گروه «اكبره» و از سردمداران مكتب لي چار گويي و لغز پراني  ديده به جهان گشود ... او از كودكي به دليل هجمه ي جنبش منور الفكري علاقه ي زيادي به خارج (همون غرب) پبدا كرد . به شكلي كه اغلب تاريخ تولد خود را كريسمس (با يك روز پس و پيش) اعلام مي داشت و در همان كودكي نام خود را به نحوي مي نوشت كه اغلب خوانندگان آن را به اشتباه جنيفر  مي خواندند !! مورخان همين دوران را سنگ بناي شكل گيري شخصيت لن تراني گوي و لي چارباف و پشت هم انداز وي دانسته اند كه در نوشته جات او روز به روز پر رنگ تر مي گرديد .
علاقه ي جعفر به خارجي بودن به حدي بود كه در گروه سرود مدرسه هميشه خارج مي خواند ، همچنين در فوتبال سعي بر اخراج شدن داشت ... اين ميل به خروج تا جايي پيش رفت كه جعفر از شهر و ديار خارج شد و در چراگاه اقامت گزيد ... و از آن پس به جعفر خارجي شهرت يافت !
روانش پاك و  راهش پر رهرو باد ...
به همين مناسبت مجلسي در محل دائمي چراگاه منعقد ، متمني ست با حضور خود و صرف كيك و نوشابه در شادي ما شريك باشيد .

توضیحات :عكس اين مطلب روايت تصويري جعفر از خودش است .
بيا شعما رو فوت كن ! ( 14 )

شعر

دلم خوش ست ...

مسعود اردكاني

دلم خوش ست ... 

دلم خوش است كه آن گنبد طلايي هست
براي پر زدن از خود ، هنوز جايي هست
دلم خوش ست كه در ظلمت و اسارت هم
دوباره روزنه اي رو به روشنايي هست
گره گره اگرم عقده بر دل ست و زبان ...
دخيل بسته ام ، اينجا گره گشايي هست ؟
غريبه ام ! و غريب اينكه پيش غربت ِتو
براي هر كه غريب ست آشنايي هست !
سلام هاي مرا ناشنيده پاسخ گفت
كسي كه با همه اش فاش ماجرايي هست
به آبرو ؟ به عمل دل خوشم ؟ نه! اما باز
دلم خوش ست كه آن گنبد طلايي هست ...

توضیحات :اگر بتوان اين ترهات را به منزله پيشكشي ناچيز در نظر آورد ! بايد گفت كه پيشكش درخور بضاعت خادم است ، نه شأن مخدوم !
گره گشايي هست ! ( 17 )

خارج از دستور

آفتابه لگن

مسعود اردكاني

آفتابه لگن 

آقايي كه شما باشي از قديم الايام گفتن :«مستمع صاحب سخن را بر سر ذوق آورد!» بگذريم كه ما صاحاب چي بوديم كه «صاحب سخن» بوده باشيم ! چي شد كه اينو گفتم ؟! آها ! آقايي كه شما باشي  چون اين سرور ما ، سرور رو نمي گم !  اَاَاَاَ ! ببين اين جوري روشنت كنم كه اوني با اَ شروع مي شه نه ! اوني كه با اُ شروع مي شم نه ! اوني كه با اِ شروع مي شه ! حالا شد ! آره اين سرور ما هي آمار مي داد كه كرور كرور خلق الله ميآد تو چراگاه و ميره و صندوق پيشنهادات پر شده از نامه هاي تقدير و تشكر و حتي نامه هاي تهديد آميز و ... آميز !
خلاصه گفتيم چي كار كنيم ؟ رفتيم تو كار تغييرات ! تغيير اول اينكه واسه هر دسته بندي و هر نويسنده يه آدرس مستقيم گذاشتيم و خونه ها رو سوا كرديم ! بالاخره گفتيم اگه كسي با ريخت ما حال نمي كنه ، بره صفحه جعفر و مجتبي رو بخوونه ! آدرسا از اين قراره كه به ترتيب سن آدرس خونه جعفر آقا اينه  behravan.cheragah.com بعدش آدرس خونه مجتبي (اين هنوز با آقاش زندگي مي كنه 10 به بعد نري در خونه ش ) : jafari.cheragah.com  ، آدرس مام كه مشهد دست راست در آبي رنگ ! حالا اگه بخوام همشو بگم سرتون درد مي گيره ، شايدم سلاطون بگيرين ... خلاصه ش روي اسم هر دسته بندي و هر نويسنده كه كليك رنجه بفرماين ، ميره تو خونه خودش و آدرسشم اون بالا نشون مي ده !
اما تغيير بعدي : اين يكي هم به اون يكي مربوطه ، هم نيست ! اين جورياس كه مايه لينك كوچولو اون كنار اضاف كرديم كه روش نوشته «سياهه» !
ليست فارسي
سياهه يه جورايي همون ليست فرنگياس ! كلي هم كرامات داره كه باس خودتون سياحت كنين ... حالا اگه تو خونه مجتبي بودي و سياهه رو باز كردي فقط وفقط سياهه اعمال آق مجتبي رو نشونت مي ده  و قس علي هذه !
راستشو بگم ؟ تا اين جام راس گفتم به مولا ! اما يه چي اينجام گيره كه نگم پيش سيبيلام شرمنده مي شم ! روم به ديوار ، جسارت نباشه ! اما از قديم گفتن :«آفتابه لگن هفت دست شام و ناهار هيچي !»
علي مدد !

شام و ناهار ؟ ( 5 )

نوعي نگاه

سجاده نشيني و مانيفست استاد بهمني

مسعود اردكاني

سجاده نشيني و مانيفست استاد بهمني 

بسمه تعالي
سفر اول (به كسر سين و جزم فاء) -
زاهد بودم ترانه گويم كردي
سرفتنه ي بزم و باده جويم كردي
سجاده نشين با وقاري بودم
بازيچه ي كودكان كويم كردي !
به طور عادي  آستانه ي تحريك من زياد در دسترس نيست ! يعني بايد خيلي عصباني بشم تا فرياد بزنم ! يا خيلي خوشحال بشم كه بگم «هوررراااا ! آخ جون !» و... در مورد بازي هاي وبلاگي هم هميشه دلايلي زيادي داشتم كه بازي نكردن رو به بازي كردن ترجيح بدم ! مثلا همون آستانه تحريك ...(مي شه اين حرفو گذاشت پاي تكبر) اما به هر حال منم آدمم و هر آدمي ممكنه گاف بده يا تحريك بشه ! مخصوصا يكي دو نوشته اي كه طي بازي اخير در مورد «وطن» خوندم محرك خوبي براي من و نوشتن بود و باعث ترك سجاده نشيني شد!
سفر دوم - نمي دونم اگه پاي فروختن خودم يا وطنم يا دين و ايمان و امثال اينا بيافته تا چه قيمتي مي تونم مقاومت كنم !؟ اما در مورد وطن اگر قرار باشه حرفي بزنم و مختصر ومفيد بگم ،اين غزل از محمد علي بهمني لب (به ضم لام) كلام من خواهد بود (تا چه قبول افتد و چه در نظر آيد؟):
تا گل غربت نروياند بهار از خاك جانم
با خزانت نيز خواهم ساخت خاك بي خزانم
گرچه خشتي از تو را حتي به رويا هم ندارم
زير سقف آشنايي هات مي خواهم بمانم
بي گمان زيباست آزادي ولي من چون قناري
دوست دارم در قفس باشم كه زيباتر بخوانم
در همين ويرانه خواهم ماند و از خاك سياهش
شعرهايم را به آبي هاي دنيا مي رسانم
گرتو مجذوب كجا آباد دنيايي من اما
جذبه اي دارم كه دنيا را به اينجا مي كشانم
نيستي شاعر ! كه تا معناي حافظ را بداني !
ور نه بيهوده نمي خواندي به سوي عاقلانم
عقل يا احساس؟حق با چيست ؟- پيش از رفتن- اي خوب
كاش مي شد اين حقيقت را بداني ، يا بدانم
سفر سوم - بازي هاي وبلاگي از آن قسم چيزي هايي ست كه يافتن علت حقيقي شكل گيري آن كاري مشكل است ! مثلا يك بازي صرفا تفنني ! يا يك انداختن همان سنگ معروف ، در همان چاه معروف ، توسط همان آدم معروف ! يا اگر مثل من كمي بدبين باشيد ، نوعي تفريح نا جوانمردانه از جنس تفكر «تفرقه بيانداز وحكومت كن !» يا ...
هر چه هست بازي هايي كه من در اين چند سال ديده ام هيچ وقت منتهي به يك نتيجه گيري حتي اجمالي هم نشده اند و برآيندي از «آنچه بر سر ما مي رود» منتشر يا مطرح نمي شود !
حتما مي دانيد كه «بازي ها» عليرغم ظاهر ساده شان به هيچ وجه شوخي يا بيهوده نيستند ! بلكه در بسياري از روش هاي تحليلي جديد (معمولا روانشناختي) از بازي به عنوان وسيله ي بروز حرف هاي نگفتني يا جنبه هاي پنهان مسائل استفاده مي شود ... ادامه اين بحث از حد سواد و حوصله ي من خارج است .
سفر چهارم - در اينجا همه ي چراگاهي ها (حتي آنهايي كه وبلاگ ندارند) را به «فكر كردن» در مورد وطن و مسائل پيرامون آن دعوت مي كنم ، اگر پا داد چند خطي هم بنويسيد و اگر نوشتيد حتما ما راهم براي خواندنش خبر كنيد

توضیحات :توضيحات : اين فقط نظر شخصي مسعود اردكاني بود ! و ساير نويسندگان چراگاه در رد ، تاييد يا تكميل آن مخيرند !
از ما فرزندان خود ، دلشاد... ( 12 )

ماهیتابه

سربازي در عهد حافظ (ويژه ي مجتبي)

مسعود اردكاني

سربازي در عهد حافظ (ويژه ي مجتبي) 

در پژوهش هاي ژرف و گسترده اي كه در آثار و احوال خواجه شمس الدين محمد (حافظ) به عمل آورديم به ظريفه اي برخوده ايم كه تا كنون از چشم تمامي صاحب نظران و ذوالعقول دور مانده بوده است ! آن نكته چيزي نيست جز آنكه خواجه در دوراني از عمر خويش به امور نظامي گري در يكي از پادگان هاي  آموزشي شيراز اشتغال داشته است و اين غزل نيز محصول همان دوران است :
رسيد مژده كه آمد بهار و سبزه دميد
وظيفه *گر برسد مصرفش گل است و نبيد
از قراين مستدل ناگفته پيداست كه خواجه در پادگان مذكور داراي سمت اجرايي و صاحب حكم بوده و به اصطلاح «برش» (به ضم اول و كسر ثاني) خوبي هم داشته ، اگر چه اطلاع دقيقي از سمت خواجه در آن دوران در دست نيست . مي توان حدس زد كه خواجه در امور لجستيك يا آماد و پشتيباني فعال بوده و آن مصرع دوم كه به گل و نبيد هم اشاره دارد نيز دال بر همين موضوع است .
در عصر خواجه سربازان در دو موسم بهار و پاييز به خدمت اعزام مي شدند و در موقع ورود با گل و برخي اشربه ي نشاط آور از ايشان پذيرايي مي شده است . لذا خواجه در هامش نامه اي -مورخ 15اسفند همان سالها - كه ليست خريد پادگان محسوب مي شده متذكر مي شود كه با توجه به نزديك بودن بهار و اعزام نيروهاي جديد اگر سرباز وظيفه اي از راه برسد مقتضي ست از او با گل و همان عرقيات معروف شيراز پذيرايي شود . پس به فكر موجود انبار گل و نبيد باشيد .
نكته ديگري كه از شعر خواجه برداشت مي شود لباس فرم نظاميان است كه جامه اي زيبا و رنگارنگ بوده كه بدان «مرقع رنگين چو گل» مي گفتند :
من اين مرقع رنگين چو گل بخواهم سوخت
كه پير باده فروشش به جرعه اي نخريد
اين لباس در حفظ روحيه ي سربازان تازه از راه رسيده تاثير بسزايي داشته ، چراكه سربازان آن زمان بيشتر بزمي بودند تا رزمي ! والا مغولان ايران را ...
در پايان ضمن خير مقدم به سربازان تازه از راه رسيده (آقا مجتبي) توجه مسئولين را به نحوه تكريم سرباز در صد ها سال پيش جلب مي كنم !!!

توضیحات :* وظيفه و كادر (پايور) دو اصطلاح است كه براي جداسازي پرسنل استخدامي نيروهاي مسلح و سربازاني كه به زور به سربازي آمده اند به كار مي رود .
وظيفه گر برسد ... ( 19 )

معرفي كتاب

حکايت عشقي بي‌قاف بي‌شين بي‌نقطه

مسعود اردكاني

حکايت عشقي بي‌قاف بي‌شين بي‌نقطه 

براي نوشتن از كتاب و شروع اين راه عنوان هاي زيادي در ذهنم بود ، اما گمانم قرعه كار به  نام مستور و «حکايت عشقي بي‌قاف بي‌شين بي‌نقطه» رقم خورد ! كتاب مجموعه اي ست از شش داستان كوتاه كه مجموعا در 65 صفحه گرد آمده اند ...
اطلاعات آماري و اجمالي درباره ي مستور و كتاب هايش را مي شود از سايت شخصي او و يا با يك جستجوي ساده در اينترنت پيدا كرد ، بنابراين با هدف پرهيز از اطناب (پرگويي) به نگاه چراگاهي (=شخصي) به اين كتاب مي پردازم ... .
اگر مصطفي مستور را با همين چند داستان بشناسيم ، مي شود به چند نكته در مورد نوع نگاهش اشاره كرد : اول ، آشنايي -بيش از اجمالي- با فلسفه ، كه به صورت طيفي از كمرنگ تا پر رنگ در گوشه و كنار داستانهايش به چشم مي خورد ... اين نكته اگرچه در قياس با داستان نويسان -به خصوص رمان نويسان- كلاسيك كه گاهي نظريه پرداز فلسفي هم بوده اند ، چندان چشم گير نيست ؛ اما در وجه افتراق (=جدايي) مستور از نسل نو داستان نويساني ست كه نسبتي بين خود و شناخت دنيا نمي يابند و يا رسالتي بر واكاوي جهان برخود قائل نيستند .
دوم ، مستور در داستان هايش توجه ويژه اي به متا فيزيك دارد و در لايه هاي مختلف نوشته هايش مي شود رنگ و بويي از ماوراء دريافت . اگرچه مي شود اين ويژگي را به آشنايي او با فلسفه نسبت داد ، اما نكته قابل توجه اين است كه مستور عليرغم نگاه هميشگي اش به آسمان ، نقش يك نصحيت گو و خطابه خوان را براي خواننده بازي نمي كند ... جلوه هاي ديني و عرفاني (چقدر بد است كه بايد دين را با «واو» جمع به عرفان چسباند!) در اين آثار آنقدر گل درشت نيست كه از خواننده از هر سنخي كه باشد از مواجهه با آن گريزان شود و از ديگر سو وجود اين جلوه ها بر نگاه ماورايي و اعتقاد و آشنايي نويسنده به مفاهيم ديني دلالت صريح دارد !
سوم ، تنوع مفهومي و موضوعي داستان هاست ... در مجموعه ي كوچك «حکايت عشقي بي‌قاف بي‌شين بي‌نقطه» با تنوع بالايي از نوع و روش در انتخاب مضمون و روايت روبه رو هستيم ، به شكلي كه معمولا خواننده ها نه مي توانند همه ي داستان ها را در يك سطح تحسين كنند و نه مي شود  همه داستان ها را با يك معيار مشترك رد كرد ... اين ويژگي باعث مي شود خواننده پس از خواندن اثر احساس رضايت نسبي داشته باشد ! هرچند همه داستان ها از سطح كيفي مطلوبي در مقايسه با داستان هاي كوتاه امروز برخودارند .
در آخر، آنچه آثار مصطفي مستور را براي من قابل توجه بيش از پيش مي كند ، جمع بين چند خصلت است ؛ در داستان هاي او قصه (با تعريف ادبي اش)  به چشم مي خورد  و براي خواننده اي غير حرفه مثل من ، كه هنوز هم در پي قصه شنيدن و خيال پردازيست تا حد زيادي ارضاء كننده است و از طرفي داستان هاي او آنقدر به ادبيات سنتي و نقالي نزديك نيست كه خواننده ي حرفه اي و روشنفكر (مي شود پسوند نما هم داشته باشند)  از خواندش صرف نظر كند ، بلكه نوع نگارش او حتي بسيار حرفه اي و مدرن است ... مستور تا حدي جمع بين نگارش مدرن (با تعريف هاي متعددش) و داستان گويي و حرف زدن را با ظرافت انجام داده كه منتقدين از طيف هاي مختلف فرهنگي را وادار به تحسين يا لااقل وادار به سكوت كرده است .

نظرات شما ( 18 )

خارج از دستور

تكنيك بازي !

مسعود اردكاني

سلام !
اين پست كاملا خارج از دستور است !
اول بذارين يه عذر خواهي بكنم ... بابت اينكه مثل همه ي آدماي دوپا گرفتارم و وقت كمتري براي خوندن و نوشتن و حتي فكر كردن دارم ! نه واسه فكر كردن وقت زياد دارم ، چون هميشه دارم فكر مي كنم ... .
به هر حال اين پست اختصاص داره به چند كار تكنيكي در چراگاه :
آر اس اس
اول - خروجي RSS كه هر چند 3 ماه پيش راه افتاده بود تا حالا لينكش اون كنار نبود .

دوم - اين قسمت تصادفات كه هميشه 10 تا مطلب رو به صورت تصادفي ليست مي كنه تا اگه  توي اين مدت فرصت خوندنش رو پيدا نكردين يه سري بهش بزنين ...

سوم - صفحه اختصاصي هر  مطلب كه حتما مي دونين چيه ! خوبيش هم اينه كه مي تونين همونجا كنار مطلب همه ي نظرات رو ببينين .

چهارم - دايركتوري دي موز DMOZ چراگاه رو به عنوان مجله اينترنتي با رويكرد ادبي ليست كرده : اينجا
پنجم - كارم مثل هميشه گير كرده ... شما چيكار مي كنين ؟ ممنون !
اگه كم و كسر و اشكالي مي بينين زودتر بگين رفعش كنم .
والسلام .

توضیحات :راستي پانل تبليغات هم داريم كه خاليه ! يعني آگهي مي پذيريم !!
خوب بود ؟ ( 10 )

نوعي نگاه

بروس لي !

مسعود اردكاني

بروس لي ! 

بعضي پست ها شبيه فيلم هاي مرحوم «بروس لي» ست !
در اين فيلم ها و معمولا  در يكي از سكانس هاي پاياني آقاي لي همه آدماي بد رو از نوچه و دربان گرفته تا خود «رئيس برزگ» حسابي كتك مي زنه ! بعد در حالي كه به گوشه از صحنه تف ميندازه ... به جايي در روبرو خيره مي شه ؛
نكته جالب اينه كه بروس لي هم كتك مي زنه هم جيغ مي كشه ، و براي كتك خور بد بخت كاري جز خوردن باقي نمي مونه ... چون همه تصميم ها از قبل گرفته شده !
اين چند جمله رو به نيت كامنت گذاشتن در وبلاگ يكي از دوستان قديم نوشتم اما ديدم همه ما كم وبيش به رفتار بروس لي گرفتاريم و طبق معمول از خودمون غافل .
ديد بعضي آدما نسبت به مسائل اطراف اينه كه «ديگي براي ما نمي جوشه توش سر سگ بجوشه !» ، اما گروهي هم هستند كه نسبت به مسائل اطراف بي تفاوت نيستند ، يا حداقل خودشون بر اين باورند !
تكليف گروه اول به واسطه موضع صريحي كه نسبت به مسئله گرفتند براي همه روشنه ؛ اما گروه دوم اونقدر زير گروه داره كه گاهي بايد در اصل مدعا -بي تفاوت نبودن شك كرد- گاهي براي ارضا حس خود برتر بيني (من آره و شما نه !) حرف هايي مي زنيم ، اما حاضر نيستيم براي -به اصطلاح - عقيده مون قدم از قدم بر داريم !
گاهي ژست روشنفكري مي گيريم و براي فقراي عالم -مخصوصا خارجي هاشون- هاي هاي گريه مي كنيم ، اما عمراً اگه حاضر باشيم پيتزاي اين شب جمعه رو به خاطر يكي شون بي خيال شيم ! - طريق كام بخشي چيست ؟ ترك كام خود گفتن (1)-
پشت تريبوني رفتم كه حالم ازش به هم مي خوره ! تربيوني كه به جاي پرداختن به خود براي ديگران نسخه مي پيچه ! تريبوني كه حاشيه امنيت براي منه تا جزئي از شما -عوام كالانعام- نباشم ...
اين جمله آخر رو براي خودم مي نويسم تا به كسي بر نخوره :
جناب آقاي (يا سر كار خانم )معترض ! به نظر من گلي به گوشه جمال آنجلينا جولي كه براي پز هم شده ميره جايي زايمان مي كنه كه شايد يه لقمه نون گير كسي كه تو براش گريه مي كني بيآد ! براي كسي هم گريه نمي كنه ! با فرض اينكه اين گفتن ها و نوشتن ها در كسي اثر كنه -مثل قطره ي آب تو سنگ- بنويس ! اما اگه پاي «من» بودن خودت وسطه لطفا خفه خون (درستش خفقانه) بگير !

توضیحات :(1) حافظ
به مارمولي : يكي طلب ما !
عمل كنيد ( 17 )

خارج از دستور

انگيزش

مسعود اردكاني

انگيزش 

- آقا «بيگانه ي كامو» دارين ؟
- اكبر !! يه بيگانه بده اينجا
- ببخشين آقا كاراي كامو چه جوريه ؟
- بله ؟
- مي گم شما كه كاراشو مي خونين تو چه مايه س ؟
-  من كاراشو مي پسندم ...
- يعني تو چه تيپيه ؟
- چي ش تو چه تيپيه ؟
- يعني فلسفيه ؟ عشقيه ؟ ....
- ببينين يه چيزيه تو مايه صادق هدايت خودمون ...
- مرسي ...
متن بالا يك گفتگوي واقعيه كه در نمايشگاه كتاب ، درست پشت سر من ، بين يه خانم و آقاي اهل فرهنگ اتفاق افتاد ... در جريان اين گفتگو هي خواستم بپرم وسط حرف آقا پسر كامو خوان و بهش بگم عزيز جان چرا چرند مي گي ؟ يا بگم خانم عزيز از نظر شما هركي  يه كتاب از كامو دستش بود صاحب نظره ...؟ يا ...
بعد شروع كنم اندر ريشه هاي فكري كامو و اگزيستانسياليسم مورد نظرش داد سخن بدم و در مورد اينكه كامو به عنوان يه فيلسوف در كنار كساني مثل سارتر قرار مي گيره و ... بعد هم در  مورد نهيليسم (ناي هليسم !)  سخنراني كنم و اينكه چه تمايزاتي در شيوه نگاه اين دو مكتب هست و چرا حرف اون آقا پسر كمي خام به نظر مي رسه...؟
به هر حال چون حس فضولي بر ادب و خجالت غلبه نكرد اون حرفا اينجا سر باز كرد و باعث شد استارت كاري كه مدتهاست دلم مي خواسته توي چراگاه راه بندازم يه جورايي زده بشه ... از پارسال كه روند نشر مطالب چراگاه كمي منظم تر و سريع تر شده ، هميشه توي فكرم بوده كه در حد توان چراگاه جايي براي معرفي كتاب باز بشه تا بتونيم در حد چند خط هم كه شده فارغ از جنجال هاي مد روز به بعضب كتاب ها دقيق تر نگاه كنيم .
همين جا از اون خانم و آقاي ناشناس كه محرك شروع اين قضيه بودند تشكر مي كنم ... و از همه بروبچه هايي كه اهل كتاب خوندن هستن دعوت مي كنم تا اگر تمايل دارن كتابي رو كه خوندن به بقيه هم معرفي كنند دست به كار نوشتن بشن و به ما در پربار كردن و تنوع اين بخش كمك كنند.

توضیحات :1 - در طي دو هفته گذشته به علت تركيدگي يك عدد آي سي  از دسترسي به اينترنت محروم بودم ، در اينجا جا دارد از تمامي كساني كه با نصب پرده و پلاكارد و درج آگاهي در جرايد موجبات تسلي خاطر را فراهم آوردند تشكر كنم !
2 - در حال حاضر هم از يك دستگاه مانيتور عاريتي براي رفع خماري بهرمندم... لذا براي شفاي عاجل مانيتورم ملتمس دعا هستم ...
3 - روز فردوسي ، همشهري اديب و فرهيخته مان را به شما تبريك مي گوييم .
نظرات شما ( 23 )

خارج از دستور

كودك تا سرباز

مسعود اردكاني

كودك تا سرباز 

بچه رو سرو ته گرفته بود وچنان با غيظ مي زد به پشتش كه اگه چوب هم بود به گريه مي افتاد ...
«... اوهوي ! چه خبرته بچه ي مردمو اينجوري مي زني ؟! تو بچه ت نمي شه اين زبون بسته چي گناهي داره ؟» «برو گم شو ... اگه نزنمش كه ...» «ونگ ... ونگ ... ونگ ...» «چه صدايي هم داره ...»
و به اين ترتيب مجتبي اولين فريادهاي خودشو توي اين دنيا سر داد ، كه البته آخرين ها نبود !
«حالا يكي بيآد اينو خفه ش كنه » «گفتم اينجور محكم نزن... »
خلاصه مجتبي به دنيا اومد و گشت و گشت وگشت تا پاش به دانشگاه باز شد و چون اونجا هم خبري نبود به چراگاه رو آورد و همين روزاست كه به درجه ي فخيمه ي ستوان دومي (البته از نوع وظيفه ش) نائل بشه ! بيست و پنج سال پيش در چنين ايامي مجتبي به نا حق كتك خورد و از اون روز مبارزه خودش رو بر عليه ظلم به طور جدي شروع كرد... همه اينا رو گفتيم ، بگيم :

« مجتباي عزيز تولدت مبارك »

توضیحات :

تصوير گر كتاب كودك : جعفر !

بيا شمعا رو فوت كن ! ( 34 )

خارج از دستور

تو مهربان تر از آن بودي ، كه من هميشه گمانم بود...

مسعود اردكاني

تو مهربان تر از آن بودي ، كه من هميشه گمانم بود... 

ستاره اي بدرخشيد و ماه مجلس شد
دل رميده ي ما را انيس و مونس شد
نگار من كه به مكتب نرفت و خط ننوشت
به غمزه مسئله آموز صد مدرس شد
كرشمه ي تو شرابي به عاشقان پيمود
كه علم بي خبر افتاد و عقل بي حس شد...
 حافظ

استن حنانه از هجر رسول
ناله مي زد همچو ارباب عقول
گفت :پيغمبر چه خواهي اي ستون
گفت :جانم از فراقت گشته خون
مسندت من بودم از من تاختي
بر سرمنبر تو مسند ساختي
گفت :خواهي كه ترا نخلي كنند
شرقي و غربي ز تو ميوه چنند ؟
يا در آن عالم حقت سروي كند
تا تر و تازه بماني تا ابد ؟
گفت :آن خواهم كه دايم شد بقاش
بشنو اي غافل ، كم از چوبي مباش !
مولوي

توضیحات :
نام احمد نام جمله انبياست ( 9 )

خارج از دستور

عيدانه فراوان شد

مسعود اردكاني

عيدانه فراوان شد 

امسال گل ندارد ، شعر بهاري من
اين شرمساري گل ! يا شرمساري من ؟
عادت خوشايندي كه توي اين روزا دوباره خود نمايي مي كنه ، عيدي دادنه ! البته به شرطها و شروطها ! (ر.ك. عزاي عيد نوشته مجتبا ) . من ، هرچند كمتربرام اتفاق افتاده ترجيح ميدم عيديم پول نباشه ! تا نشه خرجش كرد ... با همين نگاه هديه هايي كه دوست داشتم به دوستان و خوانندگان چراگاه بدم براتون مي گم ، هرچند از پس تهيه و تقديمش بر نيام !
دلم مي خواست به جعفر بابت همه زحماتش يه لوح تقدير مي دادم ! نه از اين لوح معمولي ها ... از اونايي كه من دانم و وي ! به مجتبا اما دوست دارم يه بسته «حب جيم» بدم تا توي سربازي موقع آفت يكي بندازه بالا و جيم بزنه ! و به الف ميم يه عينك درشت - و هرچه تيره تر بهتر- تا مردم و طرفدارا توي خيابون مزاحمش نشن ! و البته فقط چيزاي ديدني رو از پشتش ببينه ، براي شبلي چند تا مريد در نظر گرفته بودم و براي هستي يك عدد «مراد» ! براي سورن اول مي خواستم چكش زمين شناسي بخرم اما چون گرون بود تصميم گرفتم بهش هشت كتاب سهراب بدم تا يه جور ديگه هم زمين رو بشناسه و تبديل به يك زمين شناس بزرگ بشه ، واسه مارمولي يه دم (به ضم اول) مصنوعي ديده بودم معركه! آخه وقتي دمش كنده مي شه قيافه ش خيلي ضايع ست ، گفتم اينو مي گيرم تا دم جديدش در نيومده ازش استفاده كنه ، اينم بگم كه مذاكراتم با آنجل بي نتيجه بود و هرچي بهش گفتم مگه مارمولي ما چيش از رنگين پوستان سودان كمتره ؟ جواب مي داد كه : «هركه آنجلينا خواهد جور دارفور كشد !» ، براي بادبادك هم چند متر نخ تا بتونه يه ذره بالاتر بپره ! و به سهيل المان وسط ميدون «ضد» ، تا وقتي دختر كوچولوش بزرگ شد بدونه دنياي باباش چه شكلي بوده ... و براي سرير قطب نما تا خدايي نكرده جهتش رو گم نكنه و هميشه همين جوري بره ... و به نانا يه توپ قلقلي كه تو روزاي تيره سرگرمش كنه و اگه گذارش به دبي افتاد يه دست گل كوچيك مشتي با بروبچ بزنن ! براي تقدير هم چند تا MP3 از كاراي ناياب فريدون كه با درد سر از اينترنت كش رفتم و به من يك شمع كه هم به درد تولد مي خوره هم – خداي نكرده – مرگ (عين مرغ) ! يه پاك كن هم داشتم كه مي خواستم بدمش به بچه هاي پاتوق ، چون ديگه به درد خودم نمي خوره ، آخه غلطهايي كه من كردم خودكاريه ! و مگه خدا پاكش كنه ... به سهيلا ملكي هم اون كتابي كه معرفي كردم و نمي دونم گيرش اومده يا نه ، و به بنت الهدي صدر «رستاخيز جان» شهيد آويني كه روزاي خوبي باهاش سپري كردم و چيزاي زيادي ازش ياد گرفتم ،به مريم جمشيدي هم CD اوريجينال «شب هاي روشن »ساخته فرزاد مؤتمن به همراه كپي «شب هاي روشن» داستايوفسكي ، همينطور براي سيناديلي يه ذره بين بگيرم تا باهاش دنيا رو دقيق تر ببينه به آرش عليزاده هم يه چاپخونه تا شعراشو چاپ كنه و واسه ما بفرسته و به ميثم «يك آسمون طلوع» چون به قول بهمني : «لحظه هايي كه در شفق گم شد ، با فلق باز مي شود پيدا» .به گروه مهرهم يه رنگين كمون كه ارزش خيس شدن زير بارون رو داشته باشه وبه عاقلانه يه بيت شعر از حافظ«از خلاف آمد عادت بطلب فيض كه من * كسب جمعيت از آن زلف پريشان كردم »و يه كانكشن پر سرعت واسه يك پزشك كه باهاش از سرويس ها ي وب 2 و وب 3 لذت ببره . اما براي خودم يك جمله از مهربون ترين و دلسوزترين و ناشناخته ترين مرد خدا ، پيامبر (ص) كه مي فرمايد : «ما لكم لا تحابون و لا تناصحون ؟ » يعني : «بر شما چه رفته كه مهر نمي ورزيد و نصيحت نمي كنيد ؟» . 

توضیحات :اينم كارت تبريك چراگاه تقديم به همه ي چراگاهي ها ...
كليك كنين بزرگ ميشه !

كارت تبريك


طبق معمول شرمنده جعفر شدم !
عيدي ما يادت نره ... ( 14 )

نوعي نگاه

كبوترانه ...

مسعود اردكاني

كبوترانه ... 

اگر بناي اداي تكليف داشتيم بايد چيزي بيش از تمام مطالب چراگاه براي اين همسايه ي مهربان و غريب كه سالهاست نمك گير سفره اش هستيم مي نوشتيم ... تكليفي كه در ادا نكردنش عذري نداريم ! 
به هر حال به جاي اين جملات دو بيت از خود آقا كه به دعبل هديه دادند را مي نويسيم و ...

و قبر بطوس يا لها من مصيبة
الحت علي الاحشاء بالزفرات
الي الحشر حتي يبعث الله قائما
يفرج عنا الهم و الكربات 

 و اين بيت كه شاعرش رو نمي شناسم :
براي اينكه تو اينجا غريبه گي نكني
كبوتران همه ته لهجه عرب دارند ...

توضیحات :
جايي ننوشته ست گنهكار نيايد ... ( 5 )

خارج از دستور

آيه هاي غربت و مهر ...

مسعود اردكاني

آيه هاي غربت و مهر ... 

بلغ العلي بكماله
كشف الدجي بجماله
حسنت جميع خصاله
صلوا عليه و آله ...

بقيع

در تاب رفت و تشت طلب كرد و ناله كرد
و آن تشت را ز خون جگر باغ لاله كرد
خوني كه خورد در همه عمر از گلو بريخت
دل را تهي ز خون دل چند ساله كرد ...

توضیحات :
نگون گردي اي آسمان    كه خصمي با آزادگان ( 3 )

نوعي نگاه

نام ها و نشانه ها

مسعود اردكاني

نام ها و نشانه ها 

يكي از كارايي كه موقع راه رفتن تو خيابون مي كنم ، نگاه كردن به در رو ديواراست ! خوب كه چي ؟ توي همين نگاه كردن چيزاي جالبي دستگير آدم مي شه و براي خودش كلي سرگرميه ! اما علت اين كه دارم مي نويسم مطلبيه كه چند وقته دوست داشتم بنويسم و پا نداد تا امشب ؛ الانم به بداهه نويسي رضايت دادم و دارم بدتر از اون كاري رو مي كنم كه در شرح مطلب قبلي جعفر نوشتم (ر.ك كامنت من بر داستان سودائيان عالم پندار )
خلاصه قصه اينه كه يه سري از اسم ها غيراز اون چيزي كه مي بينيم و از كنارش مي گذريم ميتونه معاني جالب و دقيقي داشته باشه ! الانم مي خوام يه چند از اون اسم ها رو كه براي من جالب بوده براتون بگم ، شايد براي شما هم جالب باشه يا به معني جديدي برسيم ...
قبل از گفتن اسامي اينم بگم كه اينا رو از خودم اختراع نكردم و در صورت لزوم مي تونم آدرسش رو هم بدم . و اما اسامي :
مركز ترك اعتياد زندگي
مركز توانبخشي كم توانان ذهني وصال
كمپرسور دنيا ديده
اختر سمباده
پريچهر اساسي و ...
نمي دونم متوجه معاني جالبي كه مي شه از اين اسامي برداشت كرد شدين ؟! بذارين يه كم توضيح بدم
مركز ترك اعتياد زندگي : اين مركز همون طور كه از اسمش پيداست ، مربوط ميشه به كساني كه بدجور تو دام زندگي گير كردن و يه جورايي بهش معتادن ! مخصوصا كسايي كه به روزمره گي  اعتياد دارن ، باور كنين روز مره گي از هروئينم بدتره ! آره ديگه خوب كه فكر كنيم مي بينيم همه مون كم و بيش بهش معتاديم ، هر چند تا يه گره كوچيك تو كارمون ميافته مي گيم «بميريم راحت شيم !» اما باور كنين اين حرفا تعارفي بيش نيست و اگر از ادب خارج نبود مي گفتم ... است .
به گمان من خيلي از آدما به يه همچين مركزي احتياج دارن تا وقتي زمانش رسيد (دور از جون شما!) يه ذره راحت تر حق رو قبول كنن ! خوب اگه بيشتر بگم هم خودم گريه م مي گيره هم پستم تبديل به روضه مي شه ... حالا فهميدين توي در و ديوار شهر پي چي مي گردم ؟
اما مركز توانبخشي كم توانان ذهني وصال ، اين يكي هم از اون جاهاي به درد بخوره ! نمي دونم با من موافقين يا نه ؟ اما من معتقدم بسياري از مردم (= شايد من و شما ) به لحاظ ذهني توانايي لازم براي ايجاد ارتباط ندارن ،حالا مي شه وصال رو به معناي مصطلح بين عاشق و معشوق بگيريم يا به معناي لغوي كه به معني رسيدن به مقصود هست ، فعلا ً كاري به ريشه هاي تربيتي و اجتماعي قضيه ندارم چون خيلي طولاني ميشه اما باور كنين خيلي از برخورد هايي كه هر روز توي جامعه رخ ميده مال همين موضوعه .
 قبول دارم كه خيلي سخت آدم بگه من كم توان ذهني هستم اما جسارتا عرض مي كنم يه نگاه به روابط نا موفقي كه تا حالا داشتين بندازين ، اونوقت شايد به اين نتيجه برسين كه بسياري از مشكلات ناشي از كم تواني آدما در برقراري صحيح ارتباط حتي در سطح ارتباط ذهنيه !
خوب اما كمپرسور دنيا ديده ، اين يكي بيشتر محض مزاح اينجا اومده اما چون تركيب جالبي داشت حيفم اومد كه نذارمش ...
اختر سمباده هم لابد اسم يه خلاف كار زن بوده كه شايد درست نباشه در مورد دليل شهرتش (سمباده) زياد دقت كنيم ! اما اسمش همه جا روي در و ديوارهاي جاده ها مخصوصاً جاده هاي مازندران هست ، تا حدي كه مردم فكر مي كنن اين اسم يه كارخونه سمباده سازيه ...
و در آخر هم پريچهر اساسي ، قبل از هرچيز بگم قصد توهين به فاميل هيچ كس رو ندارم ، اما اين طور كه از اسم پيداست اين خانم بايد از زيبايي قابل توجهي برخوردار باشه ! چون پريچهر همين جوري بر زيبايي دلالت مي كنه حالا شما فكر كنين كسي كه همچين  اساسي پري چهره باشه چي مي شه ؟ مخصوصا كه «پري رو تاب مستوري» هم نداشته باشه و كاري كنه كه حافظ بهش بگه : «اين چنين پرده بر انداخته اي يعني جه ؟ مست از خانه برون تاخته اي يعني چه ؟ »
ببخشين وراجي كردم ، اما اگه شمام از اين دست اسم ها پيدا كردين من خريدارم .

توضیحات :
اسم اين مطلب از نام يك مسابقه تلويزيوني اقتباس شده كه بعيد است كساني كه از من كم سن ترند يادشان باشد ...
اسمي صد تومن ( 20 )

ماهیتابه

دو كلام حرف مفت

مسعود اردكاني

دو كلام حرف مفت 

اول از همه سلام !
اما بعد چند تا نكته و والسلام ، ‹ اين عكسي كه اين بالاست نيمروست ! (با لحن نقالي) اما خودش مهم نيست ! پس چي مهمه ؟ آهان ... مهم ظرفشه ... يعني همون ماهيتابه ! ›. 
راستش به نظر من هر چيزي بايد با ظرفش سنخيت داشته باشه يعني چي ؟ يعني اينكه اگه بنده هوس كردم براي حضرتعالي تف (به فتح اول) بدم ... متوجه كه هستين ؟ ... آره اگه خواستم تف بدم نمي شه كه بگم ايني كه تف دادم شعره يا چه مي دونم داستانه ! البته مي شه هاآآ اما من خجالت ميكشم ... والا بيا بريم صد تا وبلاگ نشونت بدم ... ولش آقاجون دنبال دعوا مي گرديااااا ؟!
خلاصه اين شد كه رفتم واسه تف دادن يه ظرف تهيه كردم كه هم روي من فشار نيآد هم شما بدونين چي مي خونين !  و نتيجه اين شد كه از اين به بعد تو ليست نوشته جاتمون يه قلم ديگه هم اضافه كرديم .
دوست دارم تنوع موضوع توي چراگاه اضافه بشه مثلا يه عنوان براي صحبت كردن در مورد كتاب باز كنيم ، همين طور سينما و ... ببينيم چه مي كنيم ؟!
يه خبر تكنولوژيك هم بدم كه ايشالا همين روزها براي چراگاه فيد هم ميذاريم ...

توضیحات :
بفرماييد ( 4 )

خارج از دستور

تبریک با تاخیر

مسعود اردكاني

تبریک با تاخیر 

راستش قرار بود که اولین پست چراگاه جدید تبریکی باشه برای جعفر به مناسبت تولدش ! اما از اونجا که روز پنجم دی هنوز برای جعفر اسم اتنخاب نکرده بودن ممکن بود به جای جعفر اسمش کامبیزی ، چنگیزی ، چیزی بشه ! بنابراین این تبریک به تاخیر افتاد تا اسم آقا تثبیت بشه ...
در مورد عکس بالا هم باید بگم چون هدیه ای درخور پیدا نکردم از جون مایه رفتم

توضیحات :
هدیه های شما ( 3 )

خارج از دستور

با عرض سلام مجدد

مسعود اردكاني

با عرض سلام مجدد 

بازم سلام 
راستش هر چند که این چند خط به منزله تست نسخه جدید چراگاه محسوب میشه اما دلم نیومد توش از اینا "یبنم بنمل نمب منب سی ی" بنویسم لذا سلامی عرض می کنیم و بدرودی !
راستی ممکنه این نسخه هنوز  چندتا باگ ( خطای برنامه نویسی ) داشته باشه ، اگه دیدینشون به ما هم خبر بدید .
والسلام

توضیحات :
حالا دیگه نظر بدین ( 12 )

خارج از دستور

با عرض سلام مجدد ...

مسعود اردكاني

هر چند که این چند خط رو برای تست مس نویسم اما بازم دلم نیومد همین یک پست رو هم هدر بدم ...! ما اینیم دیگه 
بالاخره نسخه جدید چراگاه هم در اومد ، اما گمان کنم هنوز هم چند تا نقص داره ! بیزحمت اگه دیدنشون به ماهم خبر بدین ...
والسلام

توضیحات :
حالادیگه نظر بدین ( 4 )

گزيده ي آرشيو
نويسندگان
 Yahoo Messenger
 Yahoo Messenger
 Yahoo Messenger
 Yahoo Messenger
 Yahoo Messenger
 Yahoo Messenger
فهرست مطالب
موضوعات
شعر  
داستان  
نوعي نگاه  
خارج از دستور  
ماهیتابه  
ديوار نوشته  
معرفي كتاب  
رسانه  
rss-feed
پیوند ها
آرشيو ماهانه
بهمنماه 1386» 1
دیماه 1386» 3
آذرماه 1386» 10
آبانماه 1386» 10
مهرماه 1386» 8
شهریورماه 1386» 11
مردادماه 1386» 10
تیرماه 1386» 9
خردادماه 1386» 9
اردیبهشت ماه 1386» 9
فروردین ماه 1386» 7
اسفندماه 1385» 12
بهمنماه 1385» 8
دیماه 1385» 14
آذرماه 1385» 1
آبانماه 1385» 1
مهرماه 1385» 1
شهریورماه 1385» 2
مردادماه 1385» 1
تیرماه 1385» 2
خردادماه 1385» 4
اردیبهشت ماه 1385» 5
فروردین ماه 1385» 4
اسفندماه 1384» 5
بهمنماه 1384» 3
دیماه 1384» 4
آذرماه 1384» 6
مهرماه 1384» 1
شهریورماه 1384» 2
تیرماه 1384» 1
خردادماه 1384» 7
اردیبهشت ماه 1384» 3